نگاه نو
اگر می خواهی شاد باشی خوب باش. 
قالب وبلاگ
لینک دوستان


فلسفه  ازدواج چیست؟

آیا محدودیت است؟ آیااز دست دادن حقوقمان به عنوان یک انسان است؟

بهتر نیست بعضی از تعریف ها مثل ازدواج را تغییر دهیم و تعریف بهتری داشته باشیم. ازدواج محدودیت نیست ،بلکه فرصتی است برای تجربیات بیشتر و بهتر.  ازدواج هدف نیست ، و زندگی مشترک تنها چیز با ارزش نیست  بلکه وسیله ای ست برای محک زدن خودمان در ادامه زندگی.

آیا می توانیم همسر بهتری باشیم

آیا می توانیم پدر یا مادر بهتری باشیم

آیا میتوانیم فرزند بهتری باشیم

آیا می توانیم خواهر یا برادر بهتری باشیم

آیا می توانیم دوست، همکار، همسایه، همشهری، هموطن،ویا هم نوع بهتری باشیم.

امروز در پارک صدای دعوایی  از پنجره یک خانه به گوش می رسید این صدا را هر از گاهی  ازجاهای مختلفی  همگی شنیدیم  فرقی نمی کند که کی باشیم کجا باشیم  یا چه موقعیتی داشته باشیم همه یه جورایی یه وقت هایی درگیر این مشکل هستیم هر چند نمی توان آن را کاملا حذف کرد و همیشه یه چیزهایی وجود خواهد داشت چون طبیعت زندگی اینست، می توان با راهکارهای مناسب آن را کم کرد یا حداقل رویکردمان به آن تغییر خواهد کرد .

امروزه آمار طلاق بالا رفته با اینکه ازدواج ها مثلا با عشق شروع می شود ،اما چندی که گذشت غرور ،خودخواهی ،لجبازی ،و.....نمایان می شود وهر کس از دیدگاه خودش ،حقش بیشتر بوده و از همسرش دلخور است، که حتما چنین احساسی واقعی است ،هر چند دلیلش غیرمنطقی ویا منطقی باشد.

متاسفانه به علت نبود آموزش و اگاهی  این مشکلات همچنان خواهند بود ،مگر اینکه هر کس از خودش شروع کند و بخواهد که اوضاع تغییر کند و این میسر نمی شود مگر آنکه ما واقعا  احساس نیاز کنیم و  اطلاعات جدیدی بخواهیم ،و به چیز هایی که داریم بسنده نکنیم و بی خیال نشویم،ضمنا فراموش نکنیم که همیشه راهی وجود دارد برای اینکه احساس بهتری داشته باشیم.

این فکر را برای همیشه از نظر دور کنیم که راهی وجود ندارد ، جز تحمل این زندگی ویا طلاق ،هر چند طلاق هم شاید مواقعی لازم باشد به هر دلیل ،ولی باید آخرین راهکار فکری ما باشد .چون طلاق راحتترین راه برای فرار از حل مشکلات است ،جدا از اینکه همسر ما چه خلق و خویی دارد ویا چقدر با هم مشکل داریم مهم آنست که خودمان چقدر توانمندیم؟

هر چقدر توانمندی ما بیشتر باشد زندگی برایمان بهتر خواهد بود  و بر عکس. حال چگونه میتوان این توان را ایجاد کرد، نظر من اینست که با تفکر هدفمند برای حل مشکل می توان به مهارت لازم رسید.

از خودمان بپرسیم هدف از ازدواجمان چه بوده ،اگر رسیدن به مشکلات و ماندن در آنست که بهتر است هیچ وقت به فکر آن نیفتیم.

آیا ازدواج محدودیت است یا می تواند پله ای باشد برای پیشرفت، مطمئنا همه ما با هر اتفاقی که برایمان می افتد با تجربه تر خواهیم شد ،چون ما برای یادگیری به دنیا آمده ایم.

فراموش نکنیم که هر چقدر مشکلات ما سخت تر باشد، تجربه ما با ارزش تر است و قوی تر خواهیم شد.پس می شود گفت که زندگی ، مجموعه ای از مصیبت های دردناک است؟ چون ما فقط اینگونه واکسینه خواهیم شد تا بتوانیم ادامه مسیر را قوی تر طی کنیم، و به جرات می توان گفت که اینگونه طعم شادی برایمان دلچسب است.

هر کسی که قدم به زندگی شما می گذارد، یک معلم است . حتی اگر شما را عصبانی کند باز هم درسی به شما آموخته است زیرا محدودیتهای شما را نشانتان داده است. (اندرو متیوس)

واقعیت اینست که زندگی هیچ وقت آسان نمیشود و فقط ما یاد می گیریم که با زندگی بهتر کنار بیاییم.وهر چه قویتر می شویم بازی زندگی سختتر  خواهد شد . فرا موش نکنیم که کارگردان همیشه نقش های سختتر را به بازیگرهای قویتر می دهد! و خدا یا دست طبیعت دقیقا با ما همین کار را میکند.

نکته دیگر اینست که همه ما باورهایی داریم که از کودکی تا الان در ما شکل گرفته است درست یا غلط ،بهتر نیست که آنها را هر از چند گاه دوباره ارزیابی کنیم واز صافی یا فیلتری در ذهن بگذرانیم ، ذهن ما دقیقا شبیه یک کامپیوتر  است گاهی اوقات لازم است ریست شود ،به روز شود و نرم افزارهای جدید نصب شود ،بعضی از آنها کاملا باید پاک شود چون کاملا اشتباه است و برای ما چیزی جز درد سر و درگیری با خودمان نخواهد داشت. مثلا  اگر بایدها یا نبایدها  یمان را  برای دیگران حذف  کنیم ، صرف نظر از نوع رفتارهای آنها  می توانیم همیشه  شاد و خوشبخت زندگی  کنیم. چون دیگران را نمی توانیم  مطابق سلیقه مان تغییر دهیم ولی خودمان را می توانیم  در جهت هدف زندگی ،تغییر دهیم . مثلا اگر در رابطه مادرشوهر و عروس این نسبت فامیلی را  نادیده بگیریم و رابطه بین دو زن که فقط تفاوت سن دارند را در نظر بگیریم و نوع نسبت مهم نباشد ، درصورتیکه کس دیگری وارد این رابطه نباشد مطمئنا خیلی بهتر به تعامل خواهد رسید. بعد از ازدواج رابطه ما با خانواده همسر می تواند یک عامل موفقیت در زندگی زناشویی باشد اما به دلیل باور های غلط و پیش بینی های بی اساس قبل از هر چیز فقط نسبتهای فامیلی  مانع اصلی ارتباط است.

باورها و اعتقاد ات انسان ، تعیین کننده کیفیت زندگی او هستند.(اندرو متیوس)

نکته بعدی اینکه  واقعیات را بپذیریم 

واقعیت اینست که یک مادر فرزندش را دوست دارد حتی اگر شیوه برخوردش با ما متفاوت باشد یا خواهر برادری یک رابطه عاطفی قوی است  حتی اگر ما آنرا اینگونه نبینیم پس نمی توان آنرا حذف کرد واگر حتی حذف شود جایی در وجودمان خلا ء آن حس می شود وبعدها به صورت یک مکانیسم دفاعی آگاهانه یا ناآگاهانه رفتار مارا تحت تاثیر قرار می دهد بنابراین مثلا اگر فردی در تلاش است که رابطه همسرش را باخانواده اش  را تباه کند ویا حذف کند بالاخره جایی در زندگی مشترک خود را نشان خواهد داد چون تلاش برای حذف  یک واقعیت صورت گرفته، بهتر نیست بجای آن واقعیت را بپذیریم و با آن نجنگیم ، مثل روز که روشن است  ، رابطه هر آدمی با اعضای  خانواده وجود دارد، پس بهتر است راه برقرار کردن رابطه را یاد بگیریم تا آنکه آن را حذف کنیم واین طوری خودمان را گول بزنیم. ظمنا همان طور که آدمها منحصر به فردند ، رابطه ها هم منحصر به فردند پس اگر ربطه ما با خواهرمان دقیقا شبیه رابطه همسرمان با خواهرش  است ، جای تعجب دارد!

واقعیت اینست که احساس وجود دارد حتی اگر دلیل آن منطقی یا غیر منطقی با شد ، مثل اینکه ما به خاطر اینکه زاویه دیدمان به هر موضوعی  با دیگری متفاوت است امکان دارد گاهی اوقات دلخور  شویم ، پس ناراحتی ما از یک موضوع واقعی است حتی اگر از نظر دیگران بی دلیل باشد حال اگر در این موقع دیگران ما را بخواهند درک کنند بهتر ین کار اینست که فقط همدردی کنند نه قضاوت و سعی کنند حال و هوای ما را  تغییر دهند. به عنوان مثال اگر همسرتان در رابطه با هرکسی  مشکلی برایش پیش آمد  ، بپذیریم که او به هر دلیلی ناراحت است و واقعا دلیلش مهم نیست و ربطی هم به ما ندارد که وارد شویم ، بهتر نیست که فقط همدردی کنیم و بگوییم وضعیت تو برایم مهم است و نمی خواهم تو را نا راحت ببینم والبته هر گونه  قضاوت  ویا حمایت  قطعا مسئله ای جدید ایجاد میکندو برعکس اگر به او فقط اعتماد به نفس بدهیم مثلا  بگوییم تو قطعا به تنهایی هم می توانی  مشکلاتت را  حل کنی واز پس این مشکل به بهترین شکل بر می آیی و بعدا جو ایجاد شده را تغییر دهیم تا اوضاع روحی  همسرمان تغییر کند مثلا به یک پارک برویم .فکر نمی کنید همه ما از یک همسر نهایتا این انتظار را می توانیم داشته باشیم تا هر چیزی جایش حفظ شود.

واقعیت اینست که تفاوت وجود دارد ،پس تفاوت ها را بشناسیم و به آنها احترام بگذاریم .

انسانها در یک چیز مشترکند ، همه با هم فرق دارند.

بنابراین باید همه را همانطور که هستند  بپذیریم  و به آنها احترام بگذاریم ،چون همه حق دارند آزاد باشند،هر چند آزادی مطلق  وجود ندارد به علت اینکه ما در اجتماع زندگی می کنیم وآزادی ما به هیچ عنوان نباید محدودیتی برای آزادی دیگران ایجاد کند پس هر کس باید حریم خود و دیگران را در هر لحظه بیاد داشته باشد تا انسان موفقی باشد.حال اگردیگران حریم را رعایت نمی کنند ،اگر مربوط به خودشان است که هیچ ،ولی اگر به حریم ما تجاوز شد ،باید یاد بگیریم  که هیچ کس حامی دیگری نیست ،ما همه عاقل وبالغ  هستیم وقدرت دفاع از خودمان را داریم یا بدست می آوریم و البته یک حامی باعث می شود که یاد نگیریم خودمان چگونه دفاع کنیم و حقمان را بگیریم و برای گرفتن حق باید حقوق مان را  بشناسیم .

حق ما چیست ؟

حق ما اینست که راحت باشیم دیگران مارا راحت بگذارند

حق ما اینست که آزاد با شیم یعنی دیگران ما را مجبور به کاری که دوست نداریم  نکنند.

حق ما اینست که از اوقاتمان لذت ببریم و آرامش داشته باشیم

حق ما اینست که دیگران به ما احترام بگذارند.

یکی از بزرگترین اختلافات رایج در خانواده ها معمولا مشکلاتی است که طرفین با خانواده همسر خود دارند و این وسط چون همسر برای حل مشکلات خود را درگیر ماجرا می کند ویا به اصرار یا خواهش همسرش به عنوان حمایت کننده او مجبور است وارد عمل شود که قطعا نه تنها نتیجه ای نخواهد داشت بلکه اختلافات حادتر از قبل خواهد شد وشاید منجر به قطع رابطه بشود که قطعا موقتی است و دوباره مثل بازی مار پله به جای اول خود برمی گردیم و مثل یک سیکل معیوب  طی خواهد شد و نتیجه اش تنها دلخوری همه از یکدیگر است و آرامش را از همه می گیرد. و اینجا دیگر طعم خوش زندگی برای همه به تلخی می گراید، هر چند که بعضی ها در آن وسط  به ظاهر احساس کنند راحتند و این آرامش قبل از طوفان است که یقینا به آن اعتقاد دارند.

حال در اینجا بررسی میکنیم که اگر به علت دلخوری ما  از خانواده همسر ،همسرمان را  مجبور کنیم او از ما دفاع کند نتیجه اش چه خواهد بود ،او رو در روی خانواده ای که بخش زیادی از عمرش را پیش آنها گذرانده می ایستد  بجا یا نابجا از همسرش دفاع  میکند که در حالت عادی ،خانواده دربرابر  او جبهه می گیرد ویا به ظاهر همه چی درست می شود فقط برای مدت کوتاهی .و تنها نکته ای که از نظر  دور می ماند اینست که محبت و احترام زوری به دست نمی آید وحتی اگر هم عده ای  به زور و یا به ظاهر به ما محبت کنند ویا احترام بگذارند ،آیا ما ارزشمان اینست؟

اگر زنی به این نتیجه برسد که شوهرش نقش حمایت کننده برای او ندارد و خودش را باور کند که می تواند از خودش  به خوبی  و به بهترین شکل از خودش و حقوقش دفاع کند ،آنگاه دیگر شوهرش از حالتی که همیشه فکر کند که همیشه بین همسر و بقیه گیر کرده  راحت می شود وبر عکس .پس بدانیم که هر کس مسئول رفتار خویش است و هر چه را بکارد همان را درو می کند. به جرات می توانم بگویم اکثر مشکلات خانوادگی با این نکته حل خواهد شد.

تا حالا دقت کردید با هرکس راجع به زندگی زنا شوییش صحبت می کنیم  این چیزها را می شنویم:

خانواده همسرم خیلی آدمهای  آنورمالی هستند

همسرم خیلی آنورمال است 

حالا بیایم در قدم اول فرض را براین بگذاریم که شما صد در صد درست می گویید ،حالا که آنها بدند یا اینکه دوست دارند بدی کنند ،شما نقشتون این وسط چیست؟

آیا باید سعی کنیم آنها را تغییر دهیم وچقدر این قضیه ممکن است؟

آیا باید سعی کنیم که پا به پای آنها بجنگیم و چقدر  ادامه دهیم؟

آیا می توانیم حقمان را با جنگ و.... بگیریم؟

آیا باید تمام فکر مان را در جهت این کار بگذاریم ؟

مثلا حتی اگر هدفشان اذیت کردن ما باشد وقتی موفق می شوند که ما اذیت بشویم   واین فقط وقتی محقق می شود  که ما  خودمان را با روشهای بالا اذیت کنیم چون معمولا این گونه روشها نتیجه ای جز اذیت کردن خودمان  ندارد.

حال اگر نا خواسته موجب ناراحتی ما بشوند هم که می توان گفت که واقعا نمی خواستن ما را  ناراحت کنند فقط راه درست را بلد نبودند آیا در مقابل آدمهایی که ناتوانند حتی اگر خود را توانا به حساب بیاورند، باید ناراحت شد وعکس العمل نشان داد که در اکثر اوقات در آن موقع حتما عکس العمل مناسبی نخواهد بود .

پس بهتر نیست در جهت خواسته یا ناخواسته آنها ، خودمان و افکارمان را اذیت نکنیم؟

اگر توانایی داریم باید از راههای درست استفاده کنیم ، یعنی باید طوری رفتار کنیم در جهت آنها ونه در خلاف آنها ،چون اگر همه خوب باشند و به بهترین شکل رفتار کنند آنوقت ما هنر نکرده ایم که  که خوب باشیم وحتی اگر خوب نباشیم جای سوال دارد؟

آیا هنر ما وقتی معلوم نمی شودکه با آدمها و اتفاقات  سخت روبرو شویم؟

آری هنر این نیست که بتوانیم با آدمهایی که مثل ما نیستند هم  ارتباط خوبی بر قرار کنیم؟ هر چند نهایتا قبول دارم که شاید رابطه خوبی از کار در نیاید به هزار و یک دلیل ولی به این معتقدم که می توان  رابطه را طوری ادامه داد که به هیچ وجه  بد نباشد یعنی حداقلش اینست که به علت نگرشی که می توان نسبت به آن آدمها داشت  می توانیم خودمان را اذیت نکنیم.

یکی دیگر از راههایی که می توان از آن استفاده کرد اینست که خود محوریمان را کم کنیم هر چند بقیه همه خود محور باشند ، چون هنر ما را نشان می دهد وما مثل بقیه نبودیم ،و آدمهای باهوش همیشه قبل از اینکه عمل کنند ، بازتاب رفتار و گفتار دیگران را پیش بینی می کنند و این فقط وقتی ممکن خواهد بود که شما خودتان را جای دیگری قرار دهید ومنصفانه  عمل کنید، مثلا وقتی عروسی از مادر شوهر خود دل خوشی ندارد بهتر نیست به این فکر کند مادر شوهر نیز همینطور فکر می کند تا بتواند  دلیلش را پیدا کند  تا اینکه خود را گول بزند وهمواره به خودش بقبولاند که من هر کاری توانستم انجام دادم ولی نمی شود ، در واقع اگر برآیند همه کارهای ما نتیجه نداشته ،باید این واقعیت تلخ را بپذیریم که ما نتوانستیم و باید راه دیگری را برویم که نتیجه تکراری نداشته باشد.

نها یتا به اینجا می رسیم که اگر می خواهیم راحت و خوشبخت باشیم باید همه را مثل یک پکیج حاوی چیزهای خوب و بد بپذیریم و آنها را چه بهتر که دوست داشته باشیم ولی اگر نتوانستیم بهتر است که احساس بدی به کسی نداشته باشیم  چون داشتن این حس بد  ،فقط برای خودمان  ضرر دارد.

دوست داشتن واقعی یعنی پذیرفتن آدمها به همان شکلی که خدا وند اراده کرده است.

اگر بخواهیم همه را طوری که خودمان می خواهیم دوست داشته باشیم نه طوری که  واقعا هستند ، فقط خودمان را خسته می کنیم ،ما که عمر نوح نداریم که تمام وقتمان را این گونه صرف کنیم.

فراموش نکنیم که اگر از ما بخواهند که عیبهای مادرمان را روی برگی بنویسیم ، چیزهای زیادی پیدا می کنیم   آنقدرکه  اگر بخواهیم از او متنفر می شویم پس چرا با این همه باز هم اورا خیلی دوست داریم، چون می خواهیم که اورا با تمام عیبهایش  دوست داشته باشیم ، پس مهمترین نکته خواستن ماست و اولین قدم هم همینست.

بدانیم ارتباط  هیچ دو نفری  به نفر سومی ربط ندارد چون همه ما به سنی رسیدیم که خودمان تصمیم بگیریم  ،بنابراین فقط باید تواناییمان را در داشتن مهارتهای  لازم زیاد کنیم که کمتر اشتباه کنیم وبدانیم  :

در هر رابطه ای برآیند رفتار ما مهم است نه فقط رفتار ما .

منظورم از برآیند رفتار  نتیجه ایست که  با رفتارمان مشاهده  میکنیم نه صرفا چیزی را که پیش بینی میکنیم ویا دوست داریم که اتفاق بیفتد. مثلا ما مدام برای کسی خدمتی انجام می دهیم و پیش بینی می کنیم که نتیجه خوب است در صورتیکه نتیجه واقعی برعکس خواهد بود ، بنا براین باید شیوه را تغییر دهیم تا نتیجه درست بگیریم که البته با شناخت   افراد و تجربه ها یمان و کمی تامل می توان تعاذلی در رفتارمان با هرکس ایجاد کنیم تا برآیند زندگی درست از کار در بیاید که به جرات می توان گفت بزرگترین هنر ماست. مثلا طوری عشق بورزیم که بعدا حسرت نخوریم که چرا نتیجه  عشقم این شد. این مهارتی است که خیلی سخت و با مطالعه زیاد  بدست می آید ، چون باید از همه ابزارهایمان به عنوان یک انسان به اندازه استفاده کنیم.دقیقا مثل یک آشپزی  که مهم نیست که ما وقت گذاشتیم یا نه ، مهم نیست که چقدر زحمت کشیدیم  مهم اینست که آیا غذا خوشمزه است یا نه؟  مثلا گاهی اوقات لازم است مهربان  و قاطع بود ، گاهی لازم است بگذریم وگاهی اوقات لازم است که از حقمان دفاع کنیم ، وبدانیم  که نتیجه همیشه نسبی است نه مطلق.

اگر با کسانی که در تعامل هستیم و فکر می کنیم  که ما را درک نمی کنند ویا قصد  اذیت کردن ما را دارند،

بهتر نیست که این طوری  نگاه کنیم که آنها  در کل بلد نیستند یا یاد نگرفته اند یا مسیر اشتباهی را انتخاب کردند  ، بواسطه همان ندانستن .پس بهتر نیست بجای کینه و انتقام ویا پیش گرفتن ادامه مسیر به سبک آنان  ،دلمان برایشان بسوزد و آنها را بیشتر دوست داشته باشیم .

یک نکته خیلی مهم برای زندگی کردن اینست توقعمان را از دیگران کم کنیم یا به نفعمان است اگر بگویم این توقع صفر شود  تا اگر برایمان کاری  خیلی  کوچک انجام دادند  ، چون اصلا انتظار نداشتیم خوشحال بشویم. آیا این به سودمان نیست؟

عشق ورزیدن آسانتر است اگر انتظار ی  نباشد.

دیگر اینکه ما از وقتی که بیش از حد وابسته  می شویم همه چیز را به نابودی می کشیم ، مبارزه زندگی به معنای قدردانی از همه چیز و وابستگی به هیچ چیز است، البته عدم وابستگی به معنای بی علاقگی نیست.

عشق چیست؟

شخصی به همسرش می گوید :

من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم.

اما این عشق نیست ، گرسنگی است.

شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.

عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد.

در عشق اجباری نیست.

عشق  یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.

برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری ، رهایش کن!

آیا دوست داشتن به معنای مالکیت است ؟ یکی دیگر از اختلافات زناشوئی  همینست که طرفین احساس مالکیت می کنند در صورتیکه این حس مالکیت ،دوست داشتن را ویران می کند. هر کس به تنهایی یک موجود مستقل است واین استقلال برای بالندگی فرد لازم است ، چگونه باید به عقب برگشت و این حس را از دست داد.ازدواج به معنای ادغام شدن استقلال ها نیست بلکه برای ادغام شدن تواناییها  در جهت استقلال بیشتر است ، تا فرد موجودیت خود را حفظ کند و قوی تر شود.فقط در این صورت است که ازدواج پله ایست برای ترقی برای هر دو طرف.

ازدواج چه قشنگی خواهد داشت  اگر یکی حذف شود یا یکی حل شود تا دیگری قوی شود.

 نکته مهم دیگر در ازدواج ویا زندگی  قضاوت نکردن است چون ما اکثرا خوب قضاوت نمی کنیم وبه همین دلیل است که خودمان را اذیت می کنیم ، ما نباید شرح وظایف خدا را تغییر دهیم چون قضاوت کار ما نیست و از توان ما خارج است ، همین قضاوت های بی مورد امکان دارد مشکلات بسیار زیادی که در خانواده ها رایج است را ایجاد کند. ما واقعا نمی دانیم در ذهن افراد چه می گذرد ؟ چه دلیلی دارد که  قضاوت کنیم  وبه افراد برچسب خوب یا بد بزنیم  وخودمان را از واقعیت دور کنیم و ظمنا برای خودمان درگیری ذهنی ایجاد کنیم .البته اولش همیشه فکر می کنیم داریم کارمان را ساده می کنیم وبا ذره بینی به آدمها نگاه می کنیم تا آنها را بشناسیم و راحتتر با آنها ارتباط برقرار کنیم  ولی چه بسا فقط قید و بندها یی  ایجاد می کنیم که تا مدتها  با آن درگیر می شویم ،حتی گاهی به این قضاوتهایی که از ریشه غلط هستند پر و بال می دهیم و در واقع دچار توهم می شویم وبر اساس آن  افکار اشتباه  ، رفتار اشتباه  ازما سر خواهد زد و به این ترتیب خودمان را درگیر مسئله بزرگتری خواهیم کرد  وراه را برای خودمان سخت  می کنیم.

اگر می خواهی کسی را بزرگ کنی پیوسته از او به دشمنی یاد کن.

ما چون هیچ وقت به این فکر نکردیم که ظرفیت ما در دوست داشتن تعداد آدمها ی اطرافمان چقدر است ، معمولا  گاهی اوقات اشتباه می کنیم و یا جایگاه آدمها در قلبمان را فراموش می کنیم. برای اینکه ثابت بشود که اولا ظرفیت دوست داشتن نامحدود است کافی است کمی بیشتر به خودمان رجوع کنیم کافی است بخواهیم که کسی را دوست داشته باشیم ، بلافاصله فایلی به نام او در قلبمان اضافه خواهد شد و هیچ محدودیتی نخواهد داشت . حال برای اینکه ثابت شود که هر کسی در قلب ما جای خودش را دارد و هیچ کس جای کس دیگری را نمی گیرد ودر واقع هیچ اور لپ یا همپوشانی دیده نخواهد داشت ، وضمنا ما هرکسی را به شکلی خاص خودش دوست داریم البته بسته به برداشت خودمان . از آنجاییکه هیچ دو نفری پیدا نمی شود که دقیقا مثل هم باشند پس میفهمیم که دوست داشتن هیچ آدمی برای ما با کس دیگری برابری نمی کند و هر کسی  منحصر به فرد است.مثلا از خودتان بپرسید که پدرتان را بیشتر دوست دارید یا مادرتان ؟ جواب درست قطعا اینست که نوع دوست داشتن آنها متفاوت است و نمی توان دو چیز متفاوت را باهم مقایسه کرد. این سوال را در مورد دو فرزندتان یا دو دوست ویا هر نسبت دیگری بپرسید  ؟ جواب درست قطعا همینست مگر اینکه خوب فکر نکنیم وچیزی از روی عادت گفته باشیم. بنابراین جایگاه هرکسی در قلب و ذهن ما یک جایگاه ویژه است و هر چه آدم بهتری باشیم قلب ما بزرگتر خواهد بود.

این نکته را برای این نوشتم که در اکثر خانواده ها به علت دقت نکردن به این موضوع ، هر کسی فکر میکند اگر مثلا همسرش به خانواده اش محبت کند جای او تنگ خواهد شد در صورتیکه ربطی ندارد و ما نباید تنگ نظر باشیم وقتی خدا این همه ظرفیت برای  دوست داشتن ما ایجاد کرده است. احساس اینکه نکند مارا کمتر دوست داشته باشد یک ترس ساختگی است اگر ما دوست داشتنی باشیم و اورا واقعا دوست داشته باشیم  دلیلی برای ترس ساختگی  نخواهد بود.البته بدانیم و بشناسیم که دوست داشتن اصلا چیست  که شرط اول اینست که آیا دوست داشتن ما بی غرض است یانه؟ وظمنا هر چه را بکاریم همان را درو می کنیم واگر انتظاری دیگر داریم مطمئنا در توهم خواهیم بود و  اشتباه می کنیم.

بهتر نیست به جای اینکه فکر کنیم کسی جای ما را تنگ میکند به این فکر کنیم که چگونه جایگاه قویتری در قلب همسرمان بسازیم.

آیا دوست داشتن  ویا نشان دادن آن وسیله ایست برای اینکه ما به اهداف مادی خودمان برسیم یا اینکه خودمان را پر از عشق کنیم تا لذت بیشتری ببریم . کدام ماندگار تر است وبا ارزشتر؟

یک روز جمله ای شنیدم از کسی  که خیلی تاثیر گذار  بود :

عشق اول از یک چیز شخصی شروع می شود وبعد بزرگ وبزرگتر میشود تا حدی که می توانی همه انسانها  را دوست داشته باشی

کافی است بدانیم راز خلقت ما ، هنر عشق ورزیدن است وتنها این ماندگار است.چون همه ما روزی به دنیا می آییم  و روزی هم می رویم و تنها  چیزی که می ماند از ما ، جایگاه ما در قلب دیگران است و بس.

دیگر اینکه انعطاف پذیر باشیم و شرایط را برای خودمان سخت نگیریم چون کل زندگی خیلی جدی نیست و آدمهای باهوش همیشه سازگارترند و سعی کنیم کمتر از کلمه نه استفاده کنیم ، مگر واقعا لازم باشد. هر چه قید و بند هایی که در زندگی برای خود می سازیم کمتر باشد ، راحتتر و شادتر خواهیم بود.

نکته دیگری که به آن اشاره میکنم اینست که انسانها بخش خیلی زیادی از رفتارها یشان از ضمیر ناخودآگاهشان  سر می زند ، مثلا  رانندگی کردن ابتدا از ضمیر آگاه  برایمان شکل می گیرد ولی بتدریج که تکرار می شود و ما کاملا مسلط می شویم ، به ضمیر ناخودآگاه ما تبدیل می شود و دیگر به جزئیات آن فکر نمی کنیم . بنابراین یکی از مهارتها می تواند تکرار رفتارهای خوب و یا گفتارهای بهتر ویا حتی افکار قشنگتر باشد تا در ما نهادینه شود و خود به خود به آنها خو بگیریم. یعنی در اصل رفتار بدی که ناخودآگاه از ما سر می زند را به حیطه هوشیاریمان  می آوریم یعنی  مدتی نسبت به آن هوشیارانه عمل می کنیم تا آن رفتار کم کم  دیگر از ما سر نزند بعدا با تکرار وتوجه روی آن دوباره به ناخودآگاه ما می رود ودیگر ما آن رفتار بد را ازبین برده ایم ، که لازمه آن اینست که ابتدا با خودمان صادق باشیم و  تشخیص دهیم که آن رفتار بد است وهمیشه مانع شادی ما ودیگران بوده است و بخواهیم که تغییرش دهیم.

برای بهتر زندگی کردن  ، چه در خانواده کوچکمان  و چه در خانوده بزرگترمان در این دنیا بهتر است اول راجع به خودمان به عنوان یک انسان اطلاعاتی داشته باشیم  تا ابزارها یمان را بشناسیم  و خوب بکار بگیریم ، تنها در این صورت است که می توان اول با خودمان کنار بیاییم وبعد با بقیه ارتباط داشته باشیم از جمله همسر و فرزندان و دیگر اعضای خانواده.

من در این وبلاگ قصدم اینست که بتوانم اطلاعاتی که می تواند در مسیر زندگی کمکی کند را جمع آوری کنم و از شما دوستان عزیز می خواهم که در این راه مرا یاری کنیدو تجربه و نظرتان را به من منتقل کنید.

ایران صادقی



برچسب‌ها: ازدواج و زندگی مشترک
[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 23:28 ] [ ایران صادقی ]


از رقص تا خلسه کامل

یکی از راه‌های بی‌خود شدن و به عمق رسیدن رقص و پایکوبی تا حد افراط است.

اشو می گوید: «اگر مردم بتوانند کمی بیشتر به رقص بپردازند، کمی بیشتر آواز بخوانند، کمی بیشتر لوده باشند، انرژی آن‌ها بیش از پیش به جریان افتاده و مشکلاتشان به تدریج ناپدید خواهد شد. به همین دلیل من این قدر بر شاد زیستن اصرار دارم. شادمانی تا حد از خود بی خود شدن؛ بگذار تمام انرژی به شور و شیدایی مبدل گردد و ناگهان خواهی دید که دیگر سر نداری؛ انرژی گیر کرده در سرت سراسر به جنبش درآمده، الگوها، تصاویر و حرکتی زیبا می‌آفریند و در این حال لحظه‌ای فرا می‌رسد که بدنت دیگر جسم سفت و سختی نیست؛ انعطاف‌پذیر می‌شود؛ جاری می‌شود. به هنگام شعف و شادی لحظه‌ای فرا می‌رسد که مرز تو دیگر آن قدرها واضح نیست؛ تو ذوب می‌شوی، با کائنات در هم می‌آمیزی، مرزها در یکدیگر ادغام می‌شوند.»

و نیز می‌گوید: «اگر مردم بتوانند کمی بیشتر برقصند، کمی بیشتر بخوانند، کمی بیشتر دیوانه باشند، انرژی در آنان شتابی افزون می‌یابد و مشکلات آرام آرام از میان خواهند رفت؛ بنابراین باز بر رقص تأکید می‌کنم؛ رقصیدن تا خلسه کامل. بگذار تمام انرژی در رقص تجلی یابد و ناگهان گویی سری بر بدن نداری، انرژی پنهان در سر به همه سو جریان می‌یابد و الگوها، تصاویر و حرکات زیبا می‌آفریند، آن گاه نیست و نرم و جاری می‌خرامد. آن گاه که می‌رقصی، لحظه‌ای فرا می‌رسد، که مرزها رنگ می‌بازند، این تویی که با کیهان درآمیخته‌ای و در آن ذوب شده‌ای، اینک مرزها در هم فرو رفته‌اند.»


برچسب‌ها: رقصیدن
[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 22:58 ] [ ایران صادقی ]


خودت را دوست بدار وکمک کن تا دیگران هم خود را دوست بدارند.

(دکتر محمود معظمی )

اگر با خودمان آشتی کنیم بسیاری از مشکلاتمان حل خواهد شد و خودمان را از اینکه بقیه و چیزهای دیگر  را دلیل مشکلاتمان می پنداریم راحت می کنیم.

ما باید عاشق خودمان باشیم  و این چگونه موجب خودخواهی نمی شود؟

ما وقتی عاشق می شویم در اصل از خودمان می گذریم واین یعنی دیگر خود خواه نیستیم ومی توانیم از خودمان بگذریم. این توانایی از خود گذشتن خیلی مهم است وباعث می شود خود خواهی را از خودمان دور کنیم.

یک نکته مثبتی که در عشق وجود دارد ، همینست که فرد عاشق از خودش عبور میکند تا فقط معشوق را ببیند آنگاه از خودخواهی عبور میکند و خودش را دوست خواهد داشت.

وقتی خودمان را دوست داریم که هر چیزی که برای ماست دوست داشته باشیم ، مثلا  از چهره مان گرفته تا اعضای بدنمان و خانواده مان و تمام چیزهایی که داریم وهمه انسانهای که وجود دارند و . . . و در آخر به این می رسیم که خدا همه چیز و همه کس را برای ما آفریده و همه نعمتهای دیگر را  تا ما ازبین همه چیزهایی که در اختیار داریم ببینیم چه کار می کنیم از آن خوب استفاده میکنیم وخودمان را بالا تر می بریم ویا برعکس.

روزی این جمله را از نوشته های دکتر هولاکویی خواندم وچون جالب بود در ادامه مطالبم اضافه کردم:

او به پسرش میگفت من تو را دوست دارم حتی اگر تو آدم بدی شوی مثلا دزدی کنی ویا قاتل شوی یعنی بدون هیچ قید و شرطی دوستت دارم.

واقعا جمله جالبی است دوست داشتن واقعی یعنی دوست داشتن بی هیچ قید و شرطی

 آیا اگر این حس را همه آدمهای اطرافمان به ما بدهند آنوقت چه می شود ؟ آیا قدر خودمان را بیشتر نمی دانیم؟چرا ما این حس را به اطرافیانمان  ندهیم؟

وقتی ماحس ارزشمند بودن داشته باشیم  ،دیگر خودمان را با کارهای بد مشغول نخواهیم کرد. به نظر من حتی قبل از اینکه کسی این حس را به ما بدهد ، می توانیم داشته باشیم  فقط کافیست خودمان را دوست داشته باشیم .

مهمتر از همه اینکه خدا ما  را اینگونه دوست دارد ، بدون هیچ قید و شرطی ، که البته شاید از این موضوع غافل باشیم ویا به آن فکر نکرده باشیم . همان گونه که مادری فرزندش را دوست می دارد  خدا هم ما را دوست داردو این کاملا بدیهی است.

من همیشه ودر هر شرایطی احسا س می کنم خدا مرا خیلی دوست دارد و آدم خوش شانسی هستم  واین حتی اگر از نظر شما خوانندگان فقط یک حس باشد نه واقعیت ، مگر اینگونه به سودم نیست؟ وتجربه نشان می دهد که این حس به من انرژی داده و به نفعم بوده است. ویا می توان این خوش شانس بودن را به حساب سپاس گزاری  از خدا دانست و مطمئنا

شکر نعمت نعمتت افزون کند      کفر نعمت از کفت بیرون کند

مگر اینطوری به سودمان نیست؟


برچسب‌ها: حرفهای نو در نگاه نو
[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 20:43 ] [ ایران صادقی ]



عشق چیست؟

شخصی به همسرش می گوید :

من عاشق تو هستم و بدون تو

نمی توانم زندگی کنم.


اما این عشق نیست ، گرسنگی است.

شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.


عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد.

در عشق اجباری نیست.

عشق  یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.

برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری ،

رهایش کن!


برچسب‌ها: دوست داشتن و عشق ورزیدن
[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 19:25 ] [ ایران صادقی ]
انواع مكانيسم هاي دفاعي
۱- واپس راني(REPRESSION): سركوب و يا واپس راني اصـلي تـرين مـكـانيـسم دفـاعـي محـسـوب شـده و ديـگــر مكانيسم هـا بعنوان ابزار كمكي بكار مي روند. واپس راني بـه مـعـني جلوگيري از ورود افكار، خاطرات، آرزوها، اميال و تجـارب دردنـاك، نـاخـوشايـنـد، شرم آور و ناپسند به سطح خودآگاه و هشيار مي باشد. در ايـن مـكـانـيـسم خـاطـرات اسـترس زا به طور گزينشي به ناخودآگاه رانده مي شوند. واپس رانـي بـا انـكار متفاوت است در واپس راني فرد هيچ  چـيزي را نفي نميكند. مثال:دختري كه در خردسالي مورد تعـرض جنسي واقع شده، ايـن تـجـربـه دردنـــاك را سركوب ميكند.

2- فرونشاني(SUPPRESSION): واپس راني اي كه بطور ارادي و خودآگاه صورت ميگرد فرونشاني ناميده ميگردد. بازداري ارادي و هشيار از ورود افكار، احساسات، تجارب و خاطرات خاص به سطح هشيار. احتراز از انديشيدن به مواد اضطراب زا و آزاردهنده و منحرف كردن هشياري به موضوعات ديگر. مثال: دانش آموزي كه به تعطيلات رفته، نگران است كه نتواند از پس امتحانات بر آيد، اما وي تصميم ميگيرد براي اينكه تعطيلاتش خراب نشود مدرسه و امتحاناتش را فرو نشانده و به آنها فكر نكند.

3- واپس روي(REGRESSION): در اين مكانيسم شيوه هاي حل مسائل به سبك بزرگسالان جاي خود را به رويكردي كودكانه ميدهد. واپس روي يعني بازگشت به مراحل ابتدايي رشد و تكامل (مراحلي مطمئن تر،امن تر و فاقد استرس) و بروز واكنشهاي بلوغ نيافته. مثال: بزرگسالي كه هنگام سرخوردگي و ناكامي عروسكي را در آغوش ميگيرد. مثال: مرد 25 ساله اي كه دچار مشكلات مالي جدي گرديده، تمايل پيدا ميكند به خانه پدري خود بازگشته و والدين از وي مراقبت كنند. مثال: مكيدن شست و يا مداد، به لحن كودكان صحبت كردن و هرگونه بروز رفتار سنين پايين تر از خود واپس روي محسوب ميگردد.
4- انكار(DENIAL): عبارت است از انكار و نفي واقعيت، رفتار، كردار و عامل اضطراب زا. عدم پذيرش واقعيت و رد رويدادها. مثال: مادري پس از دريافت خبر كشته شدن پسرش در جنگ، مرگ پسرش را انكار كرده و باز بشقاب غذايش را سر ميزغذاخوري مي آورد و يا لباسهايش را مرتب ميكند. مثال: افراد مسن غالبا پير شدن خود را انكار كرده و ميگويند ما هنوز جوان هستيم. مثال: معتادان همواره اعتياد خود را انكار ميكنند. مثال: پسري كه دوست دختري ندارد ميگويد من به دخترها نيازي ندارم. مثال: هنگامي كه پزشك سرطان را در بيمارش تشخيص ميدهد، بيمار آن را نادرست پنداشته و سراغ پزشك ديگري ميرود.

5- جابجايي(DISPLACEMENT): انتقال احساسات، هيجانات و تكانه هاي اضطراب زا از يك شخص و يا شيء (تهديد كننده و يا غير قابل دسترس) به فرد و يا شيء امن تر و قابل پذيرش تر. تخليه احساسات فروخورده بر سر اهداف بي خطر تر (افراد زير دست ، تحت فرمان، وابسته و يا ضعيف تر از شما). مثال: كارمند عصباني از دست رئيس خود، از آنجايي كه قادر نيست بر سر رئيس خود فرياد بكشيد، هنگامي كه به خانه باز ميگردد عصبانيت خود را سر همسر خود خالي كرده و سر وي فرياد ميكشد. مثال: فرزندان عصبانيت خود را با كوبيدن درها به هم ابراز ميكنند. مثال: يك مرد ناكام در ارضاي نيازهاي جنسي خود، به پرخوري روي مي آورد. مثال: دختري كه از سوي دوست پسر خود طرد شده فورا با پسر ديگري دوست ميشود.

6- دليل تراشي(RATIONALIZATION): عبارت است از استفاده از استدلالهاي منطقي و پذيرفتني براي توجيه رفتار و احساسات غير موجه و توجيه ناپذير- بازآرايي شناختي از ادراكات فردي-علل غير واقعي جانشين علت و انگيزه اصلي و واقعي ميگردد. مثال: فردي كه از اداره خود اخراج گرديده علت اخراج خود را چنين توجيه ميكند:من چون آدم متملقي نبودم و چاپلوسي رئيس را نميكردم اخراج شدم.در صورتي كه بي كفايتي و عملكرد ضعيف وي علت اصلي بركناري وي بوده است.مثال:سارقي كه به يك سوپرماركت دستبرد ميزند هنگام بازجويي ميگويد كه صاحب سوپر ماركت مستحق آن بوده است ويا برداشتن چند قلم جنس از ثروت صاحب آن نخواهد كاست.
7- جبران(COMPENSATION): مستور ساختن جنبه هاي منفي (كاستي هاي نامطلوب)  خودانگاره و شخصيت با تاكيد و تقويت اغراق آميز جنبه هاي مثبت -متوازن سازي تقابلي ضعف ها وعيوب-فرد حس خود كم بيني، حقارت و شكست هايش را با مطرح ساختن خود در زمينه هاي ديگر پنهان ميسازد- تقويت يك ويژگي مثبت در جبران يك ويژگي منفي. و يا جبران ناكامي ها با كامجويي مفرط در زمينه هاي ديگر. جبران دو گونه است يكي تقويت ويژگي منفي و ضعيف و دوم جايگزين ساختن يك ويژگي مثبت و كارآمد جاي يك ويژگي منفي. مثال: كودك لاغر و نزار در بزرگسالي به پرورش اندام روي آورده و بدنساز ميشود. مثال: نوجواني كه از مشكلات تكلمي رنج ميبرد در بزرگسالي سياست مدار ويا سخنران ميشود. مثال: يك دانش آموز با چهره نا زيبا در دانشگاه، دانشجوي ممتاز گرديده و يا پژوهشگر ميشود. مثال: يك دختر نا زيبا رقصنده ماهر ميشود.

8- توجيه عقلي(INTELLECTUALIZATION): استفاده مفرط از تفكر و منطق انتزاعي-پرهيز از احساسات آزار دهنده با تمركز بر جنبه هاي عقلاني-انفصال هيجان از انديشه-ناديده گرفتن جنبه احساسي قضايا و پرداختن به تجزيه و تحليل شناختي آنها. مثال: تمركز بر جزئيات برگزاري مراسم ترحيم و خاك سپاري جاي عزاداري و سوگواري. مثال: بحث در مورد فاكتورهاي مهندسي ساختمانها و يا مكانيسم عمل زلزله ها پس از روي دادن زلزله جاي سوگواري و پرداختن به جنبه احساسي آن. مثال: زني كه مورد تعرض جنسي قرار گرفته شروع ميكند به تحقيق و جستجوي اطلاعات در زمينه ساير موارد تجاوزها و روانشناسي متجاوزان و قربانيان آن و يا در كلاسهاي دفاع شخصي شركت ميكند.

9- برون ريزي(ACTING OUT): استفاده از كنشهاي فيزيكي جاي كنار آمدن مستقيم با چالشها و صحبت كردن درباره احساسات خود- درست نقطه مقابل مكانيسم والايش است- تسليم خواسته هاي نهاد شدن بدون در نظر گرفتن عواقب منفي آن- مثال: مردي كه قادر به ابراز احساسات ناكامي و درماندگي خود در زندگي زناشويي نيست، به برقراري رابطه نامشروع روي مي آورد، بدون در نظر گرفتن عواقب آن. مثال: فردي كه هنگام خشمگين شدن قادر به كنترل خود نيست و به همه چيز آسيب مي رساند.

10- درون فكني(INTROJECTION): نوع شديد همانند سازي ميباشد كه در آن فرد ارزشها و ويژگيهاي فرد و يا گروه ديگر را جذب ساختار "خود" ميكند. دروني كردن احساسات، ارزشها و ويژگيهاي فرد ديگر، ويژگيهايي كه خودمان در آن زمينه ضعف داريم. نسبت دادن افكار و احساسات ديگران به خود و تقليد از آنها. مثال: فردي كه قرار است كنفرانس بدهد، خود را جاي يك سخنران نامدار قرار ميدهد و اينگونه اعتماد بنفس پيدا ميكند. مثال درون فكني شديد: فرد پس از فوت همسرش نشانه بيماري متوفي را بروز ميدهد مثلا اگر همسرش بر اثر سكته قلبي فوت كرده باشد وي در جريان سوگواري به درد سينه مبتلا ميشود.
11- همانند سازي(IDENTIFICATION): روند الگوبرداري (تقليد) افكار، اخلاقيات، رفتار و سلايق فرد ديگر- تقليد ويژگيهاي مطلوب فرد ديگر-الگو قرار دادن ديگران-تطابق خود با ديگران بطور ناخودآگاه- افزايش احساس ارزشمندي با همانند سازي با شخصيتهاي برجسته و نامدار. مثال: دختر دانش آموزي كه مصرانه از مادر خود ميخواهد تا كفش مشابه كفش همكلاسي خود را برايش خريداري كند. اما به شدت تقليد از همكلاسي
استفاده افراطي و اغراق آميز از اين مكانيسمها منجر به روان رنجوري (اضطراب منتج شده ازرفتار ناهنجار كنترل بيش از حد غرايز) واختلالات رواني وشخصيتي در فرد ميگردند.
خود را رد ميكند. مثال: كارمند در جلسه اداره، زبان بدن مدير عامل را تقليد ميكند و يا نقطه نظرات مشابه وي را بيان ميكند. مثال: فرد به سينما رفتن علاقه مند ميشود چراكه فرد محبوب و مورد تحسين وي (الگو) به سينما علاقه دارد. مثال: فرد قرباني با مهاجم همانند سازي ميكند و رفتار وي را تقليد ميكند تا كمتر احساس درماندگي كرده و درمقابل احساس قدرت بيشتري نمايد. و ممكن است با مهاجم خود همدست نيز شود.

12- برون فكني(PROJECTION): نقطه مقابل درون فكني است-نسبت دادن احساسات، اميال، افكار، تكانه ها و گرايشات نامطلوب، ناخوشايند و غير اخلاقي خود به افراد و يا شيء خارجي ديگر. مثال: دختري كه نسبت به همكار مرد خود گرايش جنسي دارد، همكار خود را متهم به چشم چراني و هوسراني ميكند. مثال: شما از فردي نفرت داريد اما تصور ميكنيد وي از شما نفرت دارد.مثال:شما تصور ميكنيد نازيبا و غير جذاب هستيد واين تصور را به جنس مخالف خود نسبت داده و از مواجهه با جنس مخالف خود اجتناب مي ورزيد (ترس از طرد شدن). مثال: مرد بي وفا نسبت به همسر خود، همسر خود را به خيانت متهم ميكند. بلاگردان سازي به معني سپر بلا قرار دادن ديگران نيز تلفيقي از برون فكني و انكار است.
13- والايش(SUBLIMATION): انرژي خود را صرف فعاليت هاي سازنده كردن-هدايت افكار و تكانه هاي ناپذيرفتني از سوي جامعه به اهداف پسنديده تر. مثال: فردي كه گرايشات جنسي و يا خشونت آميز قوي دارد به ورزش بوكس روي آورده و يا سرباز ميشود. مثال: دختري كه مجبور است براي لاغر شدن رژيم هاي سخت بگيرد به نقاشي علاقه مند شده و بيشتر تصاوير ميوه ها را نقاشي ميكند. مثال: مردي كه از عمل بريدن لذت ميبرد جراح ميشود. مثال: كودكي كه ميخواهد توجه والدين خود را جلب كند شاگرد ممتاز مدرسه ميشود.
14- باطل سازي(UNDOING): به خنثي كردن گفتار و اعمال پيشين اطلاق ميگردد. تلافي كردن رفتار وكردار ناپسند. مثال: مردي كه همسر خود را تحقير كرده است، براي همسر خود هديه ميخرد و يا بطور مبالغه آميزي از وي تعريف و تمجيد ميكند. مثال: فردي كه مرتكب قتل شده مكررا دستهاي خود رامي شويد. مثال: شما پشت سر دوست خود از وي بدگويي ميكنيد سپس از كرده خود پشيمان شده و وي را به منزل خود به شام دعوت ميكنيد. مثال: فرد ثروتمندي كه به موسسات خيريه كمك مالي ميكند، چرا كه ثروت خود را از طرق نامشروع كسب كرده است.
15- واكنش سازي(REACTION FORMATION): واكنش سازي و يا واكنش وارونه زماني است كه شما احساس ونيت خود را  بطور اغراق آميزي عكس آن چيزي كه بوده ابراز ميكنيد. نوعي تظاهر و وانمود كردن. مثال: مردي كه گرايش به مردان ديگر دارد، نسبت به همجنس بازان ابراز نفرت ميكند. مثال: شما از مهماني بدنتان مي آيد اما بيشتر از ميهمانان ديگر به وي احترام گذاشته و به اصطلاح تحويلش ميگيريد. مثال: زن متاهل از بيم آنكه همكارش به وي علاقه مند نگردد با همكار مرد خود بدرفتاري ميكند. مثال: يك مرد خشن و پرخاشگر ممكن است با اين رفتار ميخواهد ترديدها و ناتوانيهاي جنسي خود را پنهان سازد. مثال: استاد دانشگاهي كه تصور ميكند از دانش علمي كافي برخوردار نيست بيشتر از واژه ها و اصطلاحات پيچيده و علمي استفاده ميكند.
16- آرماني ساختن(IDEALIZATION): برآورد اغراق آميز صفات و ويژگيهاي مثبت و ناچيز شمردن خصويات منفي و يا ناديده گرفتن آنها. مثال: عاشق تنها خوبيهاي معشوق  را مي بيند و از ديدن بديهاي آن عاجز است.
17- پيش بيني(ANTICIPATION): پيش بيني رويدادهاي احتمالي آينده و در نظر گرفتن واكنشها و راه حلهاي واقع گرايانه و جايگزين. برنامه ريزي براي آينده. ملاحظه پيامدهاي رفتار خود.
18- نوع دوستي(ALTRUISM): خدمت رساني و ياري رساندن به ديگران بطور سازنده كه رضايت فردي را بدنبال دارد. فرد از واكنش مثبت ديگران خشنود شده واحساس خوبي پيدا ميكند.
19- اجتناب و يا رويگرداني(AVOIDANCE): كنار آمدن با عوامل استرس زا با عدم مواجهه با آنها. مثال: شما از همكار خود در اداره بدتان مي آيد بنابراين سعي ميكنيد با وي برخورد نداشته باشيد و يا نزديك وي نرويد. مثال: فردي كه از ارتفاع هراس دارد سعي ميكند از مكانهاي مرتفع دوري كند. مثال: هنگامي كه در مورد  مسايلي كه از نظر شما ناخوشايند است سخن به ميان مي آيد سعي ميكنيد موضوع بحث را عوض كنيد.
20- شوخ طبعي(HUMOUR): تاكيد بر جنبه هاي جالب و طنز گونه عامل استرس زا و تعارضات. انحراف از جديت و نيمه خالي به نيمه مثبت و پر. مثال: شخصي كه دچار بيماري ناشناخته اي است اين موضوع  كه، پزشكان قادر به تشخيص بيماري وي نيستند را دستمايه خنده قرار ميدهد.

21- انزوا(ISOLATION): تفكيك جزء و مولفه هيجان از خاطرات، تجارب و افكار دردناك. انباشت تمام هيجانات در يك بخش ذهني محبوس و غير قابل دسترس. مثال: دانشجوي پزشكي بدون احساس ترس از مرده و يا مرگ جسد تشريح را كالبد شكافي ميكند. مثال: كارمند بانك هنگام رويارويي با سارق با خونسردي و آرامش سارق را ناكام ميسازد اما پس از اينكه سارق بانك را ترك ميكند، وي بلافاصله از ترس ميلرزد و يا گريان ميشود.

22- خيالپردازي(FANTACY): فرد به منظور گريز موقتي از شرايط دردناك به خيالپردازي روي مي آورد. هدايت آرزوهاي دست نيافتني و يا نامقبول به قوه تخيل.

23- پيوند جويي(AFFLIATION): كمك خواستن و حمايت ديگران را خواستار شدن. تسهيم مشكلات با ديگران. 24- بي ارزش سازي(DEVALUATION): فرد اهداف مطلوب و خواستني اما غير قابل دسترس را بي ارزش و معيوب معرفي ميكند. مثال: مصداق ضرب المثل گربه دستش به گوشت نميرسد ميگويد بو ميدهد. مثال: فردي كه در مصاحبه ورودي استخدام رد ميشود، شركت مورد نظر را بي اعتبار معرفي ميكند.

25- ناچيز شماري(TRIVIALIZING): كوچك شمردن و بي اهميت شمردن مسايل مهم وجدي. مثال: فرد پس از به زمين خوردن، پس از برخاستن ميخندد. مثال: پسري كه از سوي دختري طرد ميگردد به دوستانش ميگويد كه آن دختر زياد هم خوشگل نبود.
26- طفره و انحراف(DEFLECTION):منحرف كردن توجه بسوي مسايل و افراد ديگر.
27- بازداري هدف(AIM INHIBITION):هنگامي كه ما  با اهداف و آرزوهاي دست نيافتي  مواجه ميشويم، انتظارات خود را تقليل ميدهيم. نوعي جابجايي و دليل تراشي ميباشد. مثال: مردي كه به يك زن گرايش جنسي دارد اما به هر دليلي قادر نيست نياز اصلي خود (ارضا جنسي) را تامين كند (مثلا زن متاهل است) به زن ميگويد، تنها چيزي كه ما نياز داريم يك دوستي صميمانه است. مثال: فردي كه به حرفه دامپزشكي علاقه وافري دارد اما نميتواند در رشته مزبور ادامه تحصيل بدهد دستيار دامپزشك ميشود.

28- دو پاره سازي(SPLITTING):فرد اطرافيان خود را به دو گروه عمده  خيلي خوب و خيلي بد تقسيم بندي ميكند. و همه چيز را سياه و سفيد ميبيند. از قانون همه يا هيچ استفاده ميكند. اما اين دو گروه مدام جاي خود را به يكديگر ميدهند. يعني فردي كه صبح خيلي بد بوده ناگهان عصر همان روز در گروه خيلي خوب قرار مي گيرد. علت آن عدم توانايي فرد در كنار آمدن با احساسات دوسوگرا ميباشد. مثال: زن از شوهر خيانت كار خود خرده نميگيرد اگر چه شوهرش كماكان به روابط نامشروع خود ادامه ميدهد.

29- گوشه گيري(WITHDRAWAL):فرد تصميم ميگيرد براي كاهش عوامل استرس زا از اطرافيان خود كناره گيري كرده و انزوا طلب ميشود.
30- جسماني كردن(SOMATIZATION): تعارضات (مشكلات رواني) خود را به شكل نشانه هاي جسمي بروز ميدهند.دربخش هايي از بدن كه از اعصاب سمپاتيك وپاراسمپاتيك عصب گيري ميشوند. هدايت اضطراب به مشغوليت ذهني با شكايت از يك مشكل جسماني براي منحرف ساختن توجه از مسايل رواني آزار دهنده. فرد بطور اغراق آميزي نگران سلامتي خود است. اين مكانيسم با خودبيمار انگاري متفاوت است كه فرد براي جلب توجه ديگران از يك بيماري موهوم شكايت ميكند. در خود بيمار انگاري فرد بطور ناخوداگاه تكانه هاي ناپذيرفتني را به شكل نگراني جسمي بي مورد بروز ميدهد. خود بيمار انگاري نيز با تمارض متفاوت است در تمارض نشانه هاي بيماري عمدا ايجاد ميشوند. علايم جسماني كردن مثل فشار خون بالا، تيك هاي عصبي و يا بثورات جلدي. مثال: مردي كه زن خود را تهديد به زدن مي كند ناگهان دستش فلج ميشود. مثال: يك فرد بسيار پرخاشگر و سلطه جو، كه شرايط زندگي اجازه بروز اين رفتارها را از وي سلب كرده است، به فشار خون بالا مبتلا ميشود.

31- تبديل(CONVERSION): مانند جسماني سازي ميباشد اما اين بار تعارضات در نواحي از بدن كه از عصب حركتي و حسي عصب گيري ميشوند بروز مي يابند. انتقال تعارضات رواني (تكانه هاي سركوب شده) به نشانه هاي جسمي به منظور تسكين اضطراب. اين علايم شامل نابينايي، فلج شدن و نا شنوايي موقت و يا تشنج، سردرد، خستگي و تيك هاي عصبي ميباشد. مثال: مصرف بيش از حد مشروبات الكلي به آخر هفته محدود ميشود.

32- جداسازي(COMPARTMENTALIZATION): فرايند انفصال بخشي از خود از هشياري ديگر بخشها. مثال: مرد درستكار و اميني كه از بازگرداندن كتاب كتابخانه سرباز ميزند و دو نظام ارزشي متمايز را در كنار هم حفظ ميكند. مثال: دزدان در ميان خود و با خانواده خود بسيار درستكار و صادق ميباشند.

33- گسستگي(DISSOCIATION): تفكيك گروهي از افكار و فعاليتها از بخش اصلي سطح هشياري و گريز رواني از شرايط آسيب زا. جدا كردن خود از واقعيت. تغيير عمده و موقتي در شخصيت ويا هويت. وجود دو يا چند روند ذهني در آن واحد بدون يكپارچه شدن آنها. فرد روندهاي رفتاري و هيجاني خود را از الگوي رفتاري هشيار و يا هويت معمول خود جدا ميسازد. قطع به هم پيوستگي خاطرات، هيجان و خوداگاهي. قطع ارتباط با خود و يا محيط. مانند واپس راني بوده و معمولا در پي يك ضربه روحي سهمگين عارض ميگردد. مثال: خيال پروري در طي روز. مثال: شما پس از تصادف سهمگين به گونه اي رفتار ميكنيد كه انگار شما در اين تصادف حضور نداشته ايد. مثال: نياوردن مشكلات كاري به خانه (يك گسستگي سالم).

34- قدرت مطلق و يا همه توانا(OMNIPOTENCE): فرد به گونه اي رفتار ميكند كه گويي از يك قدرت، توانايي و يا موهبت ويژه برخوردار بوده و برتر از ديگران است.

35- نمادي سازي(SYMBOLIZATION):يك  بازنمايي رواني، يك ايده و يا شيء پيچيده جاي خود را به يك شيء و يا عمل ديگر ميدهد. جابجايي آرزوهاي عميق(سركوب شده) و نسبت دادن آنها به اشيا و اعمال. مثال: سربازان علت پيوستن به ارتش را دفاع از پرچم معرفي ميكنند. مثال: شكل گيري روياها.

36- خيالپردازي در خودمانده(AUTISTIC FANTACY):نوع شديد خيالبافي است كه درآن فرد كاملا يك زندگي خيالي را براي خود پديد مي آورد.

37- رفتار پرخاشگرانه، منفعل، منفعل-پرخاشگرانه و با قاطعيت: نيز ديگر مكانيسمهاي  دفاعي ميباشند.

38- مقاومت(RESISTANCE):ايستادگي شديد در برابر ورود داده هاي سركوب شده(ناهشيار) به سطح هشيار. 39- شكايت و رد كمك(HELP-REJECTING COMPLAINING): فرد مدام از اطرافيان خود شكايت كرده و مكررا تقاضاي كمك ميكند اما زماني كه ديگران ميخواهند به وي كمك كنند و يا وي را راهنمايي كنند، پيشنهادات، اندرزها و كمكهاي ديگران را رد ميكند. در واقع اين رفتار در استتار احساسات، خصومتها و يا سرزنش پنهان نسبت به ديگران، در فرد بروز مي يابد. 

نكته: مكانيسمهاي دفاعي بلوغ يافته و سالم شامل: پيوند جويي، والايش، شوخ طبعي، فرونشاني، نوع دوستي، پيش بيني و رفتار قاطع ميباشند.
نكته: استفاده از مكانيسمهاي گسستگي، خيالپردازي، رويگرداني، همانند سازي، جبران، جابجايي، انزوا و واپس راني در حد معتدل و سالم جايز است اما استفاده اغراق آميز، مفرط و تكرار شونده، بسيار آسيب زا خواهند بود . 


برچسب‌ها: در مورد خودمان بیشتر بدانیم
[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 18:53 ] [ ایران صادقی ]

چه انگیزه ای موجب می شود تا آرامش را در خودشناسی جستجو کنیم؟

خودشناسی حقیقی یعنی توجه و نگاه بی تعبیر به آن چیزی که هستیم.

بسیاری به منظور تقویت اراده، اعتماد به نفس، پیش بینی رفتار مردم و یا کشف میانبرهای موفقیت برای جلو زدن از دیگران به سراغ خودشناسی می آیند. اما خودشناسی ربطی به این امور ندارد!

توجه به خود یا خودشناسی به منظور پی بردن به دلائل شکل گیری حرص، مقایسه و خشم که ازعوامل ترس و اضطراب هستند صورت می گیرد نه کسب امتیاز ویژه به منظور برتر شدن!

هدف ازخودشناسی چیست؟

در امور ناشناخته ازجمله خودشناسی، در نظرگرفتن هدف یا مقصد خطا است، زیرا آنچه به عنوان هدف در نظر گرفته ایم ناشی از تصورات ترسیم شده توسط فکرخودمان است که برطبق آن به سوی مقصدی از پیش فرض شده گام برمی داریم! هرگونه تصوری نسبت به ناشناخته ما را به چیزی خواهد رساند که ازقبل در وجود خود تصور نموده ایم.

بنابراین ترسیم هدف درخودشناسی ما را به جائی جز ایده های فکری که ناشی از برداشت ها و تعابیرکهنۀ خودمان است نخواهد رساند. درحالی که خاصیت حقیقت در نو به نو بودن و غیرقابل تصور بودن آن است. (امیدوارم این پاسخ قانع کننده ای برای خواننده ای باشد که معتقد بودند کار بدون هدف نتیجه ای در برنخواهد داشت . لازم به توضیح است که هدف در فراگیری فنون یا آموزش کاربرد دارد نه اموری که خارج ازماده و زمان هستند).

 

شایداین پرسش همچنان در ذهن تان مطرح باشد که فایدۀ خودشناسی چیست؟

کمترین فایدۀ خودشناسی آشتی با خود و باز شدن چشم دل بر کلاه گشادی است که به عنوان شخصیت یا (من) بر سر روان ما گذاشته شده. وصله ای بی ربط برقامت اجتماعی انسان که مولد ترس است.

(بسیاری از مردم عصبیت و اضطراب را به دلیل گستردگی شیوع آن امری عادی و جزو حالات ذاتی انسان تصور می کنند. برای این (من) ها بی قرار، تعادل و آرامش روانی امری عجیب و غیر محتمل است).

نباید فراموش کنیم که اندیشیدن به خودشناسی یا ایدۀ رهائی نیز می تواند یکی از همان فریبکاری های فکری باشد که حواس ما را از اموری که مانع از توجه ما به خودمان می شود منحرف می سازد.

توجه به (چیزی که هستیم) می تواند منجر به کشف سر چشمۀ آشفتگی های فکری و مبدا تشکیل تضادهای ذهنی شود، جائی ازذهن که ترس و اضطراب درآن تولید و به جان ما انداخته می شود.

آیا اصولا چنین اکتشاف درونی ای را لازم می دانید؟ یا ترجیح می دهید اوقات خود را با گفتگو و به اشتراک گذاشتن دلمشغولیت های مفیدی که برای خود تدارک دیده اید پرکنید؟

(تا هنگامی که انسان متوجه دلائل تشکیل تضاد در ذهن خود نشود و نسبت به هرچیزی ازجمله تکنولوژی دچارخود باختگی شود هر عمل او در حکم غفلت است).

 

(این مهم نیست که خود را حین مشاهده حسود، خسیس یا ترسو ببینیم، خودشناسی برای این نیست که خود را از حسادت یا خست مبرا کنیم، خاصیت خودشناسی در توجه به نحوۀ شکل گیری تضاد و جدال بین تصاویری است که ما را مجبور می کنند دائما وضعیت خود را ازحالتی به حالت دیگری تغییر دهیم. مثلا از ترسو به شجاع و یا از سخت گیر به رئوف.

(اگرشما آدم ترسو یا گوشه گیری باشید اما به شجاعت یا اجتماعی بودن فکرنکنید، مشکلی نخواهید داشت، دردسرها اززمانی آغازمی گردد که (من) بدلی که دست نشاندۀ جامعه در ذهن ماست با ایجاد فشارفکری ما را وادار به ایجاد تغییر می کند).

(فکر) یا شیطان درون استاد خلق افکار و تصاویر متضاد است، لحظۀ ای می گوید باش، لحظۀ دیگر می گوید چرا هستی؟!

فکر با این ترفند ما را در وجود خود با خود درگیر می سازد. ما نیز بجای توجه به این مکانیزم آشوبگر فکری ، ترجیح می دهیم با رفتن به جمعه بازار، مطالعه و یا معاشرت های آنچنانی روزمان را شب کنیم.

ما معمولا کشش فکری به اینگونه مخدرها را با عشق به اشیاء قدیمی، شعرو ادبیات و تقدس دوستی توجیه می کنیم.

(هرگاه با خود درگیری می شوید متوجه این ترفند در وجود خود باشید، البته اگر کار با برنامه های متنوع رایانه ای یا مطالعۀ آثار فاخر ادبی این فرصت را به شما بدهد!

 

حیات شیطان درون در ایجاد اغتشاش و تناقض است، زیرا در درگیری و آشوب است که قادربه مخفی کردن خود است. درست مانند دزدی که درمیان هم همه جمعیت فریاد می زند، آی دزد!

همین توجه ساده که اسرار داریم نام خودشناسی یا مدیتیشن برآن بگذاریم می تواند ما را از راز شکل گیری اضطراب و ترس در وجود خود آگاه سازد.

آیا نیت شما ازتوجه به خود، درک چنین اموری است؟

اگر نیست، پس به اسم خودشناسی مشغول چه کاری هستید؟

مشکل انسان (من باور) عدم ایجاد توازن بین تعلقات فکری و آرامش است. اغلب افراد با حفظ تعلقات فکری در به در به دنبال نسخه ای شفا بخش برای پایان بخشیدن به آشفتگی های روحی خود هستند. درحالی که توجه ویژه به تعلقات فکری عامل اصلی ایجاد اضطراب درانسان است.

 

-متاسفانه بشر به شیوۀ زندگی نمایشی به شدت خو گرفته ، تا جائی که حال اصیل( بودن) را که کیفیتی غیر وابسته و خالی ازترس است را از یاد برده است. برای ترک نمایشی بودن کافی است پی به ارتباط بین نیاز و ترس ببرید.

هویت و اعتباری که به واسطه داشته ها در ما شکل می گیرند( مانند بادی که مثلاً از نشستن پشت اتومبیلی گرانقیمت و یا مورد توجه بودن درغب غب می اندازیم )، توهمی و غیرواقعی است. منطقاً ترس ازدست دادن آنها نیز توهمی است. درک این نکته موجب می شود تا بندۀ (فکری) داشته ها و تعلقات اعتباری خود نبوده و انرژی حیات و فرصت استثنائی عمر را به پای ترس هائی که واقعیت ندارند به فنا ندهیم.

 

-شروع درد و رنج بشر از زمانی آغاز شد که قادر گردید با هوش خود تصور بهره وری از هم نوعان خود را در سر بپروراند. تصور استثمار هم نوع تا جائی پیش رفت که مبدل به شرط لازم برای تشکیل و بقاء فرهنگ سرمایه داری که شکل نوین استثمار شود.

(تصور فعلی ما از استثمار، جنبه فیزیکی آن را شامل می شود که با پیشرفت تکنولوژی و ماشینی شدن تولید این موضوع اهمیت سابق اش را ازدست داده است. در حال حاضر تمرکزتولید کنندگان و فروشندگان بروی استثمار ذهنی مردم برای مصرف بیشتر و استفاده ازمحصولات غیرضروری است. تبلیغ مارک و اشاعۀ اشراف گری به این منظور صورت می گیرد).

- بی قراری و اضطراب نتیجه عدم پذیرش و غریبگی انسان با خود است، هنگامی که فردی به خاطر شکل بینی یا عدم تورم لبان و گونه هایش از پذیرش موجودیت ذاتی و ظاهری خود سر باز می زند ، همچون کودکی گم گشته ، مضطرب و مستاصل طعمۀ نوع دوستان به ظاهرمتخصص خود می شود.

دراین حال بحرانی او کور و کر بوده و تحت تاثیر تصورات فکری دست به تصمیمات غیر عاقلانه می زند. او حاضراست زیرتیغ برود، بینی خود را اخته کند، اما به نگرانی های خیالی در وجود خود پایان بخشد. اما افسوس که هیچ مخدر یا جراحی قادر به قطع تصورات فکری خارج ازکنترل انسان نیست. امروز نوبت دستکاری بینی است فردا نوبت ازریخت انداختن چانه و گونه! (می بینید بحران روانی مردم بابت عدم پذیرش خود چگونه سبب ایجاد تجارتی بی رحمانه و روشی نوین برای افزایش درآمد شده)؟

اگرمی خواهید پی به ریشۀ گرایش مردم به جراحی های زیبائی ببرید، میل به تائید شدن و ایجاد رضایت خاطرازخود را از یاد نبرید.(با اینکه زیبائی امری نسبی است اما اغلب مردم تمایل دارند که خود را به شکل شخصیت های معروفی که ازقبل مقبول جامعه قرارگرفته اند در آورند، آنها با این کار ازقبل تائیدیه مورد نظر خود را دریافت نموده اند، زیرا همه به او می گویند که شبیه فلان کس شده ای!

(چه خوشبختی ای بالاتر از این که من با سعی و کوشش توانسته باشم آدمی به جزخودم شوم )!!!

 

-تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که چرا هنگامی که به آرزو یا هدفی می رسیم خیلی زود ذوق مان فرو کش می کند؟

اغلب مردم پس ازرسیدن به ایده آل ها و آرزو هایشان سرخورده شده، راه بی خیالی و لذت طلبی را برمی گزینند؟ به نظر شما بشر تا چه زمانی محکوم به تجربۀ آزمون های شکست خورده و تکرار خطاهای خود است؟

گاهی اوقات فشاری فکری ما را وادار به انجام کاری می کند که از قبل یقین به شکست اش داریم، به نظرشما این اجبار فکری توسط خرد انسان صورت می گیرد یا فکر(من)!

اگر این تجربه را داشته اید درک خواهید کرد که در بسیاری موارد انسانها تابع هیجانات فکری بوده و گاها روی تصمیمات و افکار خود کنترل ندارند.

 

در حال حاضر آنچه به عنوان عقل (من) وظیفۀ تفکر را درانسان به عهده دارد با انسان رو راست نبوده و توهمات را به انسان القا می کند. این (فکر) غیرامین برای نگه داشتن انسان در خواب غفلت نیازمند سوژه های فکری است که او را همچنان در خواب نگه دارد.

(این پدیدۀ پرتوقع که هدایت انسان را به عنوان(من) بعهده گرفته جز ایجاد تردید، اضطراب و خالی کردن پشت ما در مواقع بحرانی هنر دیگری ندارد، فراموش نکنید که آنچه در مواقع بحرانی گاهاً به داد ما می رسد، خردی است که در نبود (من) فرصت تجلی می یابد).

-وقتی پس ازسالها شرکت در جلسات خودشناسی و یا محفل های گوناگون همچنان خود را تنها و مضطرب و عصبی می یابیم، بهتر نیست بجای ادامۀ خود تخدیری نگاهی به خود انداخته و آنچه را که درهمۀ این سالها دربیرون ازوجود خود می جستیم را در وجود خود مورد توجه قرار دهیم؟

ما باید به صورتی جدی این حقیقت را درک کنیم که رویاهای فکری ما با واقعیتی که در بیرون از وجود ما درحال جریان است منطبق نیست. ترفند (من فکری) در این است که با اهمیت دادن و جدی جلوه دادن آرزوها، انسان را پی کشف نخود سیاه در اجتماع می فرستد! تنها خاصیت پرو بال دادن به رویاهای فکری افزایش حسرت و رنج است، حتی اگر به همه آرزو هایمان نیز دست یابیم.(اگراینگونه بود ثروتمندان انسان هائی از درونً شاد و خوشحال بودند، درحالی که چنین نیستند).

 

(اگر به حال روز خود در هنگام تنهائی، حس نفرت و افسردگی توجه کنیم، متوجه می شویم که چگونه برای نجات خود ازاین وضعیت مثل مرغ پرکنده این درو اون در می زنیم. فایدۀ خودشناسی و توجه به خود دراین است که حداقل می فهمیم داریم ازکجا می خوریم و دیگر پای سرنوشت و جبرزمان و خالق هستی را به ذهن باز نمی کنیم).

با این حساب نمی توان به عقل (من) که حاصل اندیشه ها و تصاویرکهنه ازموضوعات است به عنوان خیرخواهی صالح و مطمئن نگاه کرد! فکری که هدایتگر ماست اما تشخیص اش ازشیطان غیرممکن شده است!

(نفس، شیطان و من یک پدیده اند، اگرتصور می کنید اینگونه نیست، مشغول تفکیک آن شده و دیگران را نیز در تجربۀ موفق بی نصیب نگذارید).

 

نیازی هائی که بنیان شکل گیری شان براساس شخصیت یا (من باوری) است ، عدم برآورده شدن شان منجر به حس سرخوردگی، اضطراب و ملامت فکری می شود به همین دلیل انسان(من باور) برای ایجاد حس امنیت محکوم به تلاشی مادام العمراست.

حسرت و آرزو نتیجۀ کمبودهای کاذب شخصیتی است که فکر با ایجاد فشار و جدی جلوه دادن شان، ازآنها مسئله می سازد.اما چون تناسبی بین خیالبافی های (من) و واقعیت بیرونی وجود ندارد، معمولا نتیجه آنگونه که تصور کرده بودیم ازآب در نیامده و (من) خیرخواه شروع به ملامت ما می کند!

(توجه به این امور یعنی خودشناسی یا هر چیزدیگری که می خواهید اسمش را بگذارید، اگردلسوز خود هستید دست از سر اسامی و تعاریف برداشته، متوجه چیزی که هستید شوید).

-به نظر شما با نبود حتی یک تکیه گاه مطمئن درونی می توان سعادت و موفقیت را تجربه و آن را تاب آورد؟(لازم به یادآوری نیست که همه ما درگیرتردید و ندانم کاری بوده و شانس های زندگی را با دست خودمان نابود می سازیم).

فردی که خود را نالایق، ترسو و مردم گریز می بیند چگونه قادر به تحمل تجربه عظیم با خود بودن یا رهائی خواهد شد؟

اولین قدم در خودشناسی جدا شدن از وابستگی هائی است که فکر دائماً ما را به آنها دلگرم و مشغول می سازد.

-اگرصادقانه قصد نزدیک شدن به خود و رهائی ازترس های فکری را دارید، همه کتابهای خودشناسی و عرفان های وارداتی را که با عشق! و صرف وقت و هزینه تهیه فرموده اید را رها و به سراغ اصل موضوع خودشناسی که در کتابها کمتر بدان اشاره شده یعنی توجه به خود و درک سرگرمی هائی که شما را ازاین کار باز می دارند بروید.

 

اگردقت کنید متوجه خواهید شد که دلبستگی ها و علائق فکری مانعی هستند برسر راه توجه و ارتباط ما با خودمان. ما دور و بر خود را با امور گوناگون یا مراودات زائد آنچنان شلوغ نموده ایم که حتی متوجه موقعیت خود به عنوان یک موجود مثلاً هوشمند در زندگی نیستیم.

در حال حاضر چشمۀ عمل در وجود ما خشک شده است. این القائات و تبلیغات هستند که ما را وادار به عکس العمل می کنند، ما به جای آرام گرفتن در وجود خویش دائما راه گریز ازخود را پیش گرفته و چیزی جزخود را می جوئیم تا به بهانه آن خوشحال یا آرام بگیریم.

آیا این پریشان حالی دائمی، شما را کمی نگران نساخته است؟ آیا متوجه موضوع پیش پا افتاده ای مثل مرگ تدریجی روان خود هستید؟

اسرار به پوشیدن گرم کن مارکدار و خوردن روزی هشت لیوان آب مارکدار و یا اعتیاد به کوه و پارک، چارۀ بی قراری های روانی ما نیستند. اینها ژست سلامتی برای خود فریبی هستند).

 

دشمن اصلی ما خودمان هستیم زیرا دانسته و ندانسته با تلمبارکردن حسرت و آرزوهای شخصیتی کمر روان خویش را خم کرده ایم، بدون آنکه درک کرده باشیم ماهیت شخصیت و نیازشخصیتی چیست؟

-اکثرخوانندگان این پرسش را مطرح می نمایندکه چگونه می توان ازشر (من) رها شد؟ (بهتر است گفته شود ؛ چگونه (من) یا شیطان می تواند ازشرانسان خلاص شود)؟!

خیلی ساده است، ابتدا وابستگی ها و تعلقات فکری خود را تشخیص دهید، سپس به پوچی دلگرمی و یا ترسی که بابت داشتن یا نداشتن شان در شما شکل می گیرد توجه و خیره بمانید. آنچه باقی می ماند (هیچی) است، فضائی خالی در ذهن بدون هیچ برداشتی نسبت به خود. (این حقیقت شماست).

این هیچی همان چیزی است که شما هستید و در کودکی نیز آن را تجربه نموده اید، اما اکنون به واسطه القائات اجتماعی از پذیرش آن طفره می روید!

 

انسان به حکم جامعه باید خود را موجودی مجزا از دیگران تصور کرده و برای خود هویتی مستقل به عنوان (من) داشته باشد. جامعه این هویت مستقل اما ساختگی را به عنوان شخصیت ممتاز در ویترین جامعه به نمایش گذاشته و ازدیگران می خواهد مانند آن شوند، بدون آنکه راجع به تبعات این جدائی توضیح دهد.

وابستگی و تصورات فکری که مجموع آنها (من) بدلی را تشکیل داده اند تصور ایمنی به ما می دهند، به همین دلیل است که دائماً نگران خدشه دارشدن شخصیت و داشته های آن هستیم.

پس بی راه نیست اگرگفته شود؛ این خود ما هستیم که دست از سرشخصیت یا (من) برنمی داریم. (اگرترس را درک و از نزدیک با آن روبرو شویم، میل به ایمنی معنا نخواهد داشت). درک ترس کلید حل معمای بی قراری های روان بشراست.

 

هرگاه کمی جرات به دل راه می دهیم که برای چند لحظه بودن بدون (من فکری) را تجربه کنیم فکر با هجوم ترس و اضطراب مجدداً ما را به دامان پر مهر خود باز می گرداند! تمایل انسان به پناه بردن به فکر ناشی ازحس ناامنی و ترسی است که فکر خالق آن است.

برای درک (من) نمی توان صرفاً به مطالعه در باب (من) یا نفس پرداخت، زیرا در این حالت این (من) بدلی است که در حال ذخیره سازی اطلاعات برای تقویت خود است. ترس شیطان ازانسان بابت درک و عمل است نه دانستن!

فرصت تشخیص (من) بدلی در هر لحظه میسر است اما ما عمداً چنین فرصت هائی را نادیده می گیریم! نقطۀ مرگ (من فکری) عبور انسان از ترس است، اگر توهمی بودن ترس های فکری برای انسان محرز شود، توهمی بودن بنیان(من) که برترس بنا شده نیز روشن می شود!

(احتمالا تا قبل از خواندن این مطالب متوجه وقایعی که در بالاخانه سرتان در حال وقوع است نبوده اید، لطفاً این وقایع را فقط مشاهده کنید و اجازه ندهید فکر با کشیدن پای شما را به بازی فکری به اسم خودشناسی شما را ازتوجه به این وقایع بازدارد).

-بسیاری روی این نکته تاکید دارند که خودشناسی مقدمۀ خداشناسی است.

بیان این موضوع همانقدر بدیهی است که کسی ادعا کند خیار سبز و موز زرد است. اما نقل این حقیقت برازندۀ کسی است که چنین تجربه ای را شخصا ازسرگذرانده باشد، صرف نقل تجربۀ دیگران جز ترویج خودباختگی خاصیت دیگری ندارد، مگر اینکه قصد داشته باشیم خود را به صورت خیالی شریک تجربۀ پر ثمر دیگری ازخودشناسی کنیم!

 

-آیا ممکن است با وجود ترس و اضطراب قادر به درک عظمت و شکوه پدیده ای خارج ازتصور بشر بود؟ برای درک شکوه و عظمت پدیده ای مانند عشق یا حقیقت می بایست ذهنی با نشاط، حساس و تهی ازاندیشه داشت.

عشق برای ظهور نیازمند پاکی و حساسیت است، تا قیامت هم که به وصف عشق بپردازیم آنچه به آن پرداخته ایم اندیشه و تصورات خودمان ازعشق است نه همراهی با عشق . به همین دلیل عشق یا حقیقت را نمی توان اندیشید، آن را باید بود.

شناخت خود نیز چنین است، هرقدر به سراغ تعریف نویسندگان و محققان درباره انسان برویم از اصل خود دورتر شده به نظریه ها نزدیک تر می شویم! اطلاع از آراء افلاطون و کنفسیوس ما را به افکارآنها نزدیک می سازد نه به ذات خودمان!

 

-آیا تصورمی کنید با گذراندن چند ترم کلاس خودشناسی می توان آرامش پایدار را تجربه نمود؟

آنچه به عنوان آرامش دراین گونه کلاس ها حس می کنیم تبادل حس همدری و یا فرصت خودنمائی است که به وسیله سیستم برای ما فراهم می شود. ما معمولا هیجان و لذت ناشی ازارضاء نیازهای شخصیتی را به حساب مفید بودن سیستم می گذاریم. اما اگر این آرامش واقعی و اصیل بود، بعد ازخاتمه کلاس و روزهای آتی نیز ادامه می یافت، در حالی که همۀ ما می دانیم که چنین نیست! آیا متوجه بسته نگه داشتن عمدی چشمان خود و تعصب ورزیدن به آرتیست های عرفانی برای گدائی کردن آرامش هستید)؟

لازمه میزبانی عشق یا حقیقت دارا بودن ذهنی منسجم و بدور ازتناقض است، اینکه چگونه عده ای هم زمان با اندیشیدن به موفقیت اجتماعی و چسبیدن به شخصیت پر تناقض(من)، به دنبال تجربۀ رهائی نیز هستند بسیار جای تعجب است. (انسان شخصیت محور برای ارائۀ نمایش ازخود متوسل به هر ژستی حتی رهائی نیز می شود).

 

-به نظرشما چرا اکثر قریب به اتفاق علاقمندان به خودشناسی از نزدیک ترین امکان یعنی (توجه به خود) دست به عمل نزده و سرگرم نقد و بررسی سیستم های روانکاوی و یا تفسیر اشعارشاعران می شوند؟

علت این امر را در جدی نبودن باید جستجو کرد، هرنوع آگاهی و یا عمل مفیدی که منجر به خدشه دارشدن موجودیت (من) بدلی شود ما را نگران می سازد، بنابراین سعی می کنیم با خودفریبی آگاهی را دور زده و ازآن دور شویم. به همین دلیل است که پس ازسالها مثلا خودشناسی کردن، خود را درهمچنان درنقطه اول و درحال درجا زدن می یابیم.

 

به نظرشما اگردر ارتباط با ذات خود باشیم دیگر لزومی به خودشناسی هست؟

تمایل به خودشناسی زمانی شکل می گیرد که ازدرگیری ها و بی قرارهای درونی به ستوه آمده باشیم، میل به خودشناسی ناشی از دو مسئله است یکی خسته شدن اززندگی در درون حصار(من) و دوم کشف عیوبی که مانع از رسیدن ما به موفقیت های اجتماعی می شوند.

ما در عین شکایت از(من) بدلی با همه وجود خواستار آنیم چرا که با ارائۀ مخدرها و جایگزین های پیشنهادی آرامش موقتی به ما می دهد. (فکر) ما را به این شیوه ازآرامش موقتی معتاد کرده است، به همین دلیل هنگامی که به سطحی بالائی ازآگاهی دست می یابیم ناگهان (فکر) به عناوین گوناگون ازجمله گرایش به مخدرهائی که حتی تجربه ای از آنها نداریم ما را از این کار باز می دارد.

بسیاری با پشت سرگذاردن ناکامی های متعدد به این نتیجه می رسند که شاید اشکالی در کارشان است، به همین دلیل مترصد خودشناسی می شوند غافل ازاینکه آنچه تمایل به خودشناسی را شکل داده همان عامل رنج و بی قراری آنها است.

 

سرگردانی بسیاری ازافراد در خودشناسی ناشی ازاین نکته ظریف است که تفاوت بین (من) بدلی و آنچه هستند را درک نمی کنند.(من) بدلی همان عاملی است که با استفاده از خودشناسی درصدد تقویت و مطرح کردن خود است نه حذف خود!

اگردر همان گام های اول متوجه توهمی بودن ترس و نیازهای (من) بدلی خود شویم، همه چیز تمام است، اما میل به کامل شدن و رسیدن به کمال که حاصل تعابیر اجتماعی نسبت به خودشناسی است، ذهن ما را تا ابد با خودشناسی درگیر می سازد.

 

این مطالب به این جهت عنوان شد که درک کنیم عملی مفید به عنوان توجه و نگاه صریح به آنچه هستیم درمقابل خودفریبی وجود دارد که ازدیده ها پنهان مانده است. شاید این تنها امکان بشر برای خروج از بن بستی روانی باشد که خود مسبب ایجاد آن است. توجه به خود امری فردی است که قابلیت به اشتراک گذاشتن با دیگران را نداشته و هرانسان صادقی با اندک توجه به خود قادر به کشف آنچیزی خواهد شد که هست.

اینکه آن چیزی که هستید چیست، همان چیزی است که شما در وجود خودتان بدان دست خواهید یافت .

نوشته  آقای  قاسم سلطانی در مورد خود شناسی .


برچسب‌ها: در مورد خودمان بیشتر بدانیم
[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 18:14 ] [ ایران صادقی ]

مفهوم زندگی در مقابل مرگ وجود دارد وتا وقتی به سراغمان نیامده ، باید زندگی کنیم وچون زمان آن مشخص نیست و زندگی در جریان است ،چگونه زندگی کردن اهمیت پیدا میکند و ابزاری که انسان ها در زندگی در دست دارند چیست؟

فکر ، احساس وزمان

اگر زندگی کردن را مثل آشپزی در نظر بگیریم و از ابزارهای موجود خوب وبه اندازه استفاده شود واین تکرار شود مهارت ما را زیاد می کندو آشپز بهتری می شویم وحتی از آن لذت هم میبریم.

حال اگر از فکر ، احساس و زمان هم در زندگی خوب و به اندازه استفاده شود نیز انسان بهتری می شویم و از زندگی کردن لذت هم میبریم واگر از تجربیاتمان استفاده کنیم   ، دراین  زندگی پخته خواهیم شد .

جدا از اینکه چه موقعیتی داشته باشیم ویا کجا باشیم ویا چه عقیده ای  داشته باشیم ، همه ما انسانها در این لحظه  زندگی می کنیم ، پس نکته مهم در اینست که در لحظه زندگی کنیم و لذت ببریم ، چون گذشته که نمی آید و آینده را هم نمی دانیم که هست یانه.

گاهی اوقات ما روی مسائلی زوم می کنیم که از چیزهای مهمتر غافل می شویم مثلا انقدر به اینکه چه مذهبی داریم فکر می کنیم که فراموش می کنیم که  چرا باید مذهب داشته باشیم ، هرچند اعتقاد داشتن در کل از بی اعتقادی برایمان سودمند تر است. مثلا حتی اگر خدا ساخته دست بشر باشد چون ما را از حالت پوچی در می آورد و به سودمان است پس بهتر است که خدا را باور کنیم . از خدا گرفته تا چیزهای دیگر هر کدام  برایمان سودمند است را انتخاب می کنیم وچیزهایی را که به ضرر مان است را حذف می کنیم که البته همه چیزهایی هستند که در درون خودمان است.

اگر زندگی کردن را یک معامله اقتصادی در نظر بگیریم باید راههای سودمند را انتخاب کنیم  یا راهی که درآینده سود ما را تضمین می کند و از انجام کارهایی که به ما ضرر می رسانند دوری کنیم تا بتوان کیفیت زندگی را بالا برد.

پرخاشگری  غریزه ای است که به غریزه مرگ نسبت می دهند که در مقابل غریزه زندگی  قرار دارد و موجب می شود که انسان به خود و دیگری آسیب بزند البته با قصد و نیت قبلی که اگر نتواند به دیگری آسیب بزند متوجه خود فرد میشود تا موجبات زوال او را  فراهم کند ویا حتی دست به خود کشی بزند و به زندگی اش پایان دهد.به همین دلیل است که بخشش و گذشت به سود خودمان است و داشتن خشم وکینه وانتقام و... به  ضررمان است و عمر ما را تباه میکند و تنها اتفاقی که می افتد اینست که زمان را از دست می دهیم.

آیا می دانید که پرخاشگری یک مکانیسم دفاعی است که در وجود ما قرار دارد ولی قابل کنترل است و مثل یک نیروی هیدرولیکی در وجودمان انباشته می شود و وقتی متراکم شد باید تخلیه شود  .آیا می دانید که راههای کنترل آن رو آوردن به ورزش و فعالیتهای اجتماعی است که نه تنها این انرژی تخلیه می شود بلکه در مسیر خوبی بکار گرفته می شود.

در روانشناسی ابعاد وجود انسان را به سه بخش تقسیم کرده اند :

بن یا غرایز ونیازهای ما که هرچقدر  بیشتر ارضاء بشوند  ما کمبود کمتری خواهیم داشت که البته کاملا برطرف نخواهد شد.

من یا عقلمان که ما را در ارضاء نیازهامان محدود می کند.

فرامن یا وجدان ما که شخصیت ما را می سازد.

در انسانها همواره تضادهایی  وجود دارد واین به دلیل درگیری بین من و غرایز مان  است گاهی اوقات کارهایی را که دوست نداریم انجام می دهیم و برعکس وآنوقت با خودمان درگیر می شویم. وجود این تعارضات درانسان تا حدی طبیعی ست  و لی اگر مقدار آن زیاد شود به طوری که ما را از زندگی طبیعی خارج کند دیگر روان ما خوب کار نمی کند ونیاز به اصلاح دارد ، دقیقا شبیه جسم ما وقتی مریض می شویم.  وقتی بین من و بن تعادلی ایجاد شود  تعارضات ما کم می شود  و می توان با ذهن باز و آزاد  زندگی کرد. ما وقتی راحتیم که با خودمان درگیر نباشیم، ما ابتدا باید این ابعاد را بشناسیم و هنر تعادل برقرار کردن را یاد بگیریم تا همیشه بهترین کیفیت را در زندگی تجربه کنیم.

مثلا با قید و بندهایی که لازم نیست  ، نباید مانع ارضاء غرایزمان شویم چون  امیال ما وقتی ناکام  می ماند جایی در وجودمان  خواهد ماند وبه شکل مکانیسم های دفاعی ظاهر می شوند.

آیا می دانید اگر مکانیسمهای دفاعی وجودمان را که گاه آگاهانه ویا نا آگاهانه از ما سر می زند را بشناسیم می توانیم به شکل بهتری از آنها استفاده کنیم و یا آنها را در کنترل خود قرار دهیم .

آیا می دانید اکثر ترسها و اضطراب های ما ریشه در باورها و فرهنگ و .. که از کودکی با آنها بزرگ شدیم دارد و واقعی نیستند.

آیا می دانید اکثر رفتار های ما  از ضمیر ناخوداگاه ما سرچشمه میگیرد و تنها با تمرین و عادت می توان رفتارهایی که بد است را با رفتارهای خوب جایگزین کرد تا تبدیل به ضمیر ناخوداگاه ما شود تا بهتر رفتار کنیم ، مثل رانندگی که بعد از مدتی  ما دیگر به صورت اتومات ، رانندگی می کنیم و دیگر به جزئیات کلاج و دنده  و غیره فکر نمی کنیم و جزئی از ضمیر ناخوداگاه ما می شود. بنابراین یکی از مهارتها می تواند تکرار رفتارهای خوب و یا گفتارهای بهتر ویا حتی افکار قشنگتر باشد تا در ما نهادینه شود و خود به خود به آنها خو بگیریم. یعنی در اصل رفتار بدی که ناخودآگاه از ما سر می زند را به حیطه هوشیاریمان  می آوریم یعنی  مدتی نسبت به آن هوشیارانه عمل می کنیم تا آن رفتار کم کم  دیگر از ما سر نزند بعدا با تکرار وتوجه روی آن دوباره به ناخودآگاه ما می رود ودیگر ما آن رفتار بد را ازبین برده ایم ، که لازمه آن اینست که ابتدا با خودمان صادق باشیم و  تشخیص دهیم که آن رفتار بد است وهمیشه مانع شادی ما ودیگران بوده است و بخواهیم که تغییرش دهیم.

بنابراین شناخت انسان برای زندگی و چگونه زندگی کردن ضروری است. دقت که میکنیم زندگی ما دو بعد دارد یکی خودمان در ارتباط با خودمان ودیگر خودمان در ارتباط با دیگران ،  به همین دلیل می توان گفت که وقتی ما با خودمان دچار تضاد هستیم ، چگونه با دیگران هیچ تضادی نداشته باشیم . اینگونه نگرش باعث می شود که  ما با دیگران راحت تر کنار بیایم و تفاوتها را بهتر درک میکنیم.

ما وقتی یک وسیله می خریم ، برای اینکه درست ازش استفاده کنیم وبه بهترین شکل از همه امکاناتی که به ما می دهد ، اطلاع پیدا کنیم به سراغ بروشورش می رویم ، حال چگونه است در مورد خودمان به عنوان یک انسان و ابزارهایی که دارد بی خبریم؟ ما از وقتی چشم باز کردیم همه چیز را دیدیم جز خودمان را .ولی با این حال تک تک ما طوری راجع به دیگران  صحبت می کنیم  که گویی خودمان مسئله حل شده هستیم. بهتر نیست که از بروشور خودمان هم استفاده کنیم تا اولا ابزارهایی که داریم را بشناسیم وبعد چگونگی استفاده بهتر از آنها را تا بتوانیم  کیفیت و شادکامی را برای زندگی رقم بزنیم.

من در این وبلاگ قصد دارم خلاصه ای از چیزهای ضروری را که لازم است ما بدانیم را گردآوری  کنم تا  با خواندن آن  ، بشود بهتر زندگی کرد. امیدوارم  بتوانم همه آنچه در ذهنم می گذرد را به شیوه خوبی مطرح کنم که البته نظر خوانندگان می تواند به من در ادامه مسیر کمک کند.


برچسب‌ها: حرفهای نو در نگاه نو
[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 8:26 ] [ ایران صادقی ]
قانون اول- اگر شما چیزی را دوست دارید ،از آن لذت ببرید.

چیزهای زیادی در زندگی ما وجود دارد که علی رغم آنکه آنها را دوست می داریم،به دلیل احساس گناه و ترس ، دیگر نخواهیم توانست از آنها لذت ببریم.

قانون دوم - اگر شما چیزی را دوست ندارید ،از آن دوری جویید.

قانون سوم - اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از آن دوری کنید ، آن را تغییر دهید.

قانون چهارم - اگر شما چیزی را دوست ندارید ،نمی توانید از آن دوری کنید و نمی توانید آن را تغییر دهید ،آن را بپذیرید.

مثلا ممکن است شما برادری  داشته باشید که در کار شما دخالت میکند و وسایل اتاق شما را به هم می ریزد وشما نمی توانید در کنار او احساس خوبی داشته باشیدو نمیتوانید او را تغییر دهید و یا از او دوری کنید،ویا آن را بپذیرید ،مطمئنا هرگز نخواهید توانست که زندگی شادمانه ای داشته باشید ،اما نباید زیاد نا امید باشید کلید موفقیت شما در قانون طلایی پنجم نهفته است.

قانون پنجم - با تغییر دادن نگرش تان  نسبت به چیزهایی که آنها را دوست نمی دارید ، آنها را بپذیرید.

شما همان نگرش تان هستید، به عبارت دیگر ارزش هر چیزی بستگی به نگرش شما در مورد آن داردو هیچ چیز مطلقی وجود ندارد .هیچ چیزی به خودی خود ،خوب یا بد نیست ، بلکه خوب بودن یا بد بودن چیزی به نحوه نگرش شما  به آن چیز بستگی دارد. زندگی نیز به خودی خود خوب یا بد نیست. زندگی فقط در جریان است . بنابراین شما با تغییر نگرشتان نسبت به امور زندگی  ،می توانید آن را تغییر دهید.

 مطالعه مطالب قبل در این وبلاگ  در تغییر نگرش تان  می تواند موثر باشد.

بدانیم تغییر نگرش ما برای شاد ماندن به سودمان است و ما را در ادامه مسیر زندگی کمک خواهد کرد. اعتقاد به یک قدرت برتر و خداوند و اینکه او مخلوقاتش را دوست می دارد و هر چه برایمان رقم می زند قطعا برای اینست که ما ساخته شویم ،قویتر شویم ،کاملتر شویم ،می تواند ما را در این زمینه یاری کند . چه بسا در یک موقعیت سخت ویا در کنار آدمهای سخت ما چیزهای زیادی یاد می گیریم که در آن موقع فقط به خود گفته ایم چرا ما انقدر بد شانسیم. ولی بعدا می فهمیم که چقدر تجربیاتمان بیشتر  شد ه و آدم بهتر وقویتری شدیم.


برچسب‌ها: نکات مهم در زندگی
[ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ] [ 2:30 ] [ ایران صادقی ]
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.

هنگامی که بالهای سفید مرگ روزهاتان را  پریشان می کنند همراه خواهید بود.

آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.

اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.

به یکدیگر مهر بورزید ،اما از مهر بند مسازید :

بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.

از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گرده نان مخورید.

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ،ولی یکدیگر را تنها بگذارید ،

همان گونه که تارهای ساز تنها هستند ، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.

دل خود را به یکدیگر بدهید ،اما نه برای نگه داری.

زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد.

در کنار یکدیگر بایستید ،اما نه تنگاتنگ :

زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند ،

و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.

جبران خلیل جبران از کتاب دیوانه و پیامبر


برچسب‌ها: ازدواج و زندگی مشترک
[ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ] [ 0:29 ] [ ایران صادقی ]

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو یکریز وپی درپی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را

          - دکتر علی شریعتی -



برچسب‌ها: جالب و آموزنده
[ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ] [ 0:25 ] [ ایران صادقی ]


برچسب‌ها: جالب و آموزنده
[ جمعه هجدهم مرداد 1392 ] [ 3:5 ] [ ایران صادقی ]

و
حرف هايي ست مرا

که در ازدحام ِ بي سرانجام ِ تمام حروف جهان

همچنان

در سکوت خيال انگيز هستي ام

- چون تنهايي در جمع ِ بسيار

آرام آرام،

در من ته نشين مي شوند .

 


برچسب‌ها: جالب و آموزنده
[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 12:13 ] [ ایران صادقی ]
 

گاهی کنار خودم می شینم

دستامو می گیرم

تو چشام زل می زنم

و می گم:

من می فهممت!

 

- زندگی چیز عجیبیه! گاهی دوستش دارم و گاهی ازش  بیزارم

 

 و گاهی هم ازش می ترسم.

 

فقط سعی می کنم کنار خودم باشم .

 

- دردناک نیست ؟ لحظه های شادی آور زندگی به طرز عجیبی

 

کوتاه هستن ! و رنج ها ... جدا نشدنی!

 

 

 

 


برچسب‌ها: جالب و آموزنده
[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 12:11 ] [ ایران صادقی ]

آقاي غارنشين

مرا ببخش اگر گاهي ،

در كدورت يك روز تلخ

كودكانه از تو دور مي شدم..


و تو

اي مرد مغرور من

بغض هايت را مي بلعيدي

تا مبادا من اشك هايت را ببينم!


و چه خوب كه مي دانستي

بانوي رويا زده ات


 اين بانوي پر ناز و نياز

به سادگي يك لبخند

و مهرباني يك بوسه

به روياي تو باز مي گردد.


مرا ببخش

آقاي غار نشين مهربان من ...

 

 

 

 


برچسب‌ها: جالب و آموزنده
[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 12:6 ] [ ایران صادقی ]
افسران - مهربانی، سیب، ایمان!
زندگی خالی نیست‌...
مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست ...

برچسب‌ها: جالب و آموزنده
[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 11:59 ] [ ایران صادقی ]
 

 


بنی آدم اعضای یک پیکرند           که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار         دگر عضوها را نماند قرار

فلانی چه کار بدی کرده مثلا دزدی ویا..... 

  اولین چیزی که در ذهنمون تداعی می شه 

اینه که چطور یک آدم می تونه انقدر بد باشه 

ولی واقعیت اینه که قضاوت کردن کار ما نیست

چون به همه چیز احاطه نداریم

تنها کسی که قادر به قضاوت است

کسی است که به همه چیز آگاه است

وآن قدرتی است که ما آن را خدا می خوانیم

و نیرویی که ماورا تصور ماست 

و هرکس به شکلی اورا یاد می کند

وبه وجود او ایمان دارد

که مهم نیست اسم این قالب فکری چه باشد

باید عادل باشد تا هر کس نتیجه کارهایش را ببیند

هر چند می توان آن را دست روزگار هم نامید 

 مهم نیست اسمی که روی  عقاید یا باورهامون می گذاریم چیه

  مهم باوریست که داریم .

وقتی به این ایمان داری که خدا خودش بهتر می داند

که برای هر کس چه بخواهد

و ادامه هر داستانی را چه خوب و چه بد به خودش واگذار کنی و بگذری

 آنوقت می بینیم که ما همه یک ماهیت داریم

و فقط گاهی جایمان در این زندگی تغییر می کند ،

یک روز کسی را خوشحال یا ناراحت می کنیم 

و روزی ،دیگری ما را خوشحال یا ناراحت می کند

و همینطور ادامه پیدا می کند

و ما فقط می گذریم و از اتفاقات عبور می کنیم.

وقتی انسان یگانگی را در وجود خود حس میکند ،

خودش را در یک خانواده بزرگ می بیند

  که همه مثل همند وخوبی تک تک آنها

از خوبی که در درون ماست بالاتر نیست

و بدی که در وجود  هر کس وجود دارد

از پست ترین چیزی که در ماست پایین تر نیست 

و همه انسانیم

و اشتباه اگر برای انسانها نیست برای کیست؟

انسان وقتی با بقیه بیگانه نیست ،

میتواند قدرت درکش را از دیگران بالا ببرد 

می تواند احساس را تجربه کند

می تواند باشادی آنها شادی کند

و با خنده آنها بخندد

با دیدن غم واندوه آنها غمگین شود 

با دیدن اشتباه آنها دلش بسوزد وبخواهد  کمک کند

می تواند آنها را ببخشد

می تواند بدترین کارها یشان را فراموش کند و.......

نمی تواند حسودی کند

نمی تواند کینه بورزد

به داشتن های دیگران می بالد

به نداشتن هاشان غبطه می خورد

به خاطر فقط یک دلیل ساده و واقعی 

چون خودش را از بقیه می داند نه جدا از آنها

چون او هم یک انسان است وبس

بارها از شما شنیده ام که از کسی که دست به خطایی می زند

چنان سخن می گوئید که گویی یکی از شما نیست ،

ناشناسی ست در میان شما که ناخوانده به جهان شما پا نهاده است

ولی من می گویم که حتی پاکان و راستکاران 

هم از مرتبه ای که در یکایک شماست برتر نمی روند

پس نابکاران و ناتوانان هم نمی توانند

از پایین ترین مرتبه ای که در شماست فروتر بیفتند.

همچنان که یک برگ زرد نمی شود مگر با دانش تمام درخت،

خطاکار هم خطایی نمی تواند کرد مگر با اراده پنهان همه شما.

شما با هم صف بسته اید و به سوی خویشتن خدایی خود گام برمی دارید.

راه شمایید و رونده شما.

واین را هم بدانید،هر چند این سخن بر دلتان گرانی کند:

کشته هم از برای کشته شدن خود پاسخ گوست،

دزد زده هم از برای دزد زدگی خود بی تقصیر نیست.

راستکاران از خطای نابکاران بری نیستند،

و پاک دستان دستشان به گناه ناپاکان آلوده است.

آری ، ای بسا آسیب رسان که از آسیب دیده ستم کشیده است،

و ای بسا بیشتر که محکومان بار گناه بی گناهان و آسودگان را به گردن گرفته اند.

وشما ای داوران که می خواهید دادگر باشید،

چیست داوری شما درباره آن کس که تنش شریف است و روحش دزد؟

چیست کیفر شما از برای آن کسی که تنی را می کشد ،

اما روح خود او را دیگران کشته اند؟

و چه گونه دنبال  میکنید آن کس را

که در کردار فریبکار و ستمگار است،

اما بر خود او نیز فریب و ستم رفته است؟

حال ای شما که می خواهید عدالت را بشناسید،

چه گونه می توانید، مگر آن که هر کاری را در روشنایی تمام بنگرید؟

(جبران خلیل جبران  -پیامبر ودیوانه -جرم وجزا)

 کاش بپذیریم که ما همه چیز را نمی دانیم.

در این دنیا هیچ دو نفری  را نمی بینیم

  که عقایدشان کاملا یکی باشد

چرا محکوم کنیم !

آیا اگر قضاوت نکنیم راحتتر نیستیم ؟

اگر طالب آرامشیم 

چرا با این قید و بندها خودمان را آزار دهیم

بهتر نیست این کار را به  صاحبش بسپاریم.

اگر هنگام رانندگی از کسی عصبانی شدیم ،

بهتر نیست به خود بگوییم بارها شده  که ما  هم دیگران را عصبانی کردیم 

بهتر نیست به این فکر کنیم که ما از شرایطی که  آن فرد در آن لحظه دارد 

 کاملا بی خبریم، آیا آرومتر نمی شویم .

به همین سادگی  می توانیم درهر اتفاقی راحتتر  باشیم ،

فقط کافیست بدانیم که ما مثل بقیه هستیم

وبقیه هم مثل ما

و خودمان را جدا از بقیه ندانیم .

 

ایران صادقی

 

 


برچسب‌ها: کسب آرامش با باور یگانگی و حذف غریبه ها
[ شنبه پنجم مرداد 1392 ] [ 2:37 ] [ ایران صادقی ]
 

 

 

 

 

کسی که توانایی ذیدن زیبایی را داشته باشد

هیچگاه پیر نمی شود .

 وقتی زیبایی در نگاه تو باشد ،

می توان هر چیزی را زیبا دید 

 

واین زیبایی میتواند در هرچیزی باشد

مثلا در یک رویداد یا دریک شی یادر یک گیاه یا دریک حیوان یادر یک انسان

کافی است دقت کنیم ،

چه بسا چیزهایی که تا دیروز به نظرخیلی زیبا نبوده اند

ویا زشت و بد بودند به نظر زیبا بیایند  .

به نظر من می توان این دید را پیدا کرد ،

البته چیزی که در این مورد معجزه می کند تمرین کردن است  

و چندین پیش نیاز دارد  و یک یا چند انگیزه.

پیش نیاز آن یک تفکر عمیق است نسبت به کل هستی

ورسیدن به یک باور عمیق که قدرت برتر است  به اسم خدا

که بر  همه چیز تواناست

اوست که آفریده  وهدایتش میکند

آگاه هست که چه می شود ولی کاملا اختیار داده است

 وقتی عشق به یک قدرت برتر داریم همه چیز زیباست

حتی لحظه های  سخت را به این امید سپری می کنی

 خدا تو را دوست دارد و می خواهد که تو قوی تر از قبل شوی .

زیبایی خود آزادی ست ،

زیبایی خود عشق است

و دیدن  و به زبان آوردن آن شکر گذاری از خداست.

واما انگیزه ها  یکی اینست که زیبا دیدن به سود ماست

و ما  احساس بهتری در لحظه ای که هستیم

 خواهیم داشت لذت بیشتری را تجربه می کنیم

و شادتر و پر انرژی تر خواهیم بود.

دیگر اینکه زیبا دیدن در اصل نوعی سپاس گزاری از خداوند است

که این جمله مصداق پیدا می کند

شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند .

حال  اگر زندگی را یک معادله اقتصادی در نظر بگیریم

و بخواهیم سرمایه گذاری کنیم میبینیم

که این طور دیدن فقط به سودمان خواهد بود

که واقعا با تمرین زیاد مثلا حدود دو ماه امکان پذیر خواهد بود ،

مگر زندگی چیزی جز این لحظه است.

 ای کاش زیبایی در نگاه ما باشد

نه در چیزی که به آن نگاه می کنیم

و نهایتا خودمان تصمیم می گیریم

آیا چیزی که به سود ماست را انتخاب کنیم  یا نه  ،

زیبا ببینیم یا نه!

 

ایران صادقی

 

 


برچسب‌ها: زیبایی
[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 1:30 ] [ ایران صادقی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست،

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
طنز (21)
  • سه سیب
  • بک لینک